
من : میت سرپایی در یک صف اجباری
پا تا به سرم گیج از گـُه گیجه ی ادواری
سر تا سر ایامم حیرانی و بی وقتی
سرتا ته دورانم بی هوشی و بیماری
گندیده ز جان و دل گندیده تر از دل، جان
روح و تن مدفوعی رنگ و رخ ادراری
قصرست مرا در خور، کین عمر به ته بردن
نه کنج گم زندان نه گوشه ی انباری!
مورم وسط مرغان میش همه گرگانم
سرگشته چو یک نقطه در بازی آتاری
یا از رکبی عشقی سر خورده و غمگینم
یا از همه یارانم در بایکوت بیزاری
یا اینکه تماما در بی حوصله گی بودن
یا مصرع بالایی هرروزه و تکراری...
این نه غزلی از من،نه شعر- بیوگرافیست
نه کاغذ دستشویی نه برگه ی خودیاری
این چند خط تخمی هجومن بی پیر است
تو: حضرت خواننده...از خویش خبر داری؟
همین الان/تیر/هشتادوشش