1دیوار بالا می رود و چاهار تا دیوار بالا می روند اما چاردیواری درست نمی شود.
زمین می چرخد و زمینیان نمی چرخند!
2حالا دیگر هر لی لی لی لی حوضکی برای خودش منظومه ی شمسی ست
دیگر هیچ کس حوصله ی قدیم را ندارد.
4شمع خانه را آسفالت کرده اند و به جاش از آبسردکن شفا می گیرند این مردم.
روز هم پیدا نیست...
5خط اولی این جمله،خط دومی را از بالا صدا زد.خط اول می دانست که دارد می میرد.داد زد...
خط دومی یکدفعه از جاش پرید.بی هوا خوابش برده بود.بالا رانگاه کرد:خط اول درخواب مرده بود.
+
نوشته شده در سیزدهم خرداد 1386ساعت 21:11 توسط ب.اکستریمنتالیست
|