عارفی می گشت اندر بادیه
فاسقش بش گفت این کارا چیه؟
این بیابان را اگر داخل شدی
همچو مفعولی که خود فاعل شدی
گرچه ماران در بیابان سرورند
عقربا و مارمولک ها مهترند
کشتی نوحی و حیوان می بری؟
کانگورو را جای کنعان می بری؟
آدمیزادی ولی با جنیان
داخلت پیداست لیکن رخ نهان
کوچه های تنگ را دالان مشو
جفت خوشحالان و بدحالان مشو
ذکر عارف گرچه رمز وحدت است
وحدت بیوقتی عین وحشت است
یا مکن با فیل بانان مشورت
یا بنا کن خانه ای فیل توش به رَد