تبليغاتX
4DL - من در پنجر...

وقتی پنجره را باز می کنم باد می زند و در اتاق را می بندد.مهم نیست چه فصلی باشد.آفتاب باشد یا نباشد.اصلا مهم نیست که باد می وزد یا نه...

مهم این ست که هروقت من پنجره را باز می کنم در اتاق بسته می شود.باد می زند و در اتاق را می بندد.پنجره ی باز یا بسته، مسئله منم!

در اتاق بسته شده است و اتاق زمانی اتاق می شود که درش بسته باشد.دیوار روبروی در اتاق است که به نظر ،چیز مهم این دیوار پنجره اش است.مهم ترین چیز هر دیواری پنجره یا درش است.

اتاق های پنجره دار از اتاق های پنجره ندار جلوترند و دیوارهایی که پنجره باز دارند از دیوار هایی که پنجره بسته دارند بهتر.

و بهترین حالتش زمانی ست که آدم پنجره را باز کند؛هوا می آید، نور بیشتر می آید، صدا می آید، هر وقت پنجره را باز می کنم،هروقت پنجره باز می شود...نور و هوا و صدا می آیند که مهم نیست!

باز کردن پنجره معنایش این است که اتاق به جز در راه فرار دیگری هم دارد.برای همین است که اینجا هر وقت پنجره باز می شود در بسته می شود.

توی دنیا جاهای کمی هست که وقتی پنجره شان را باز می کنی درشان بسته می شود.مهم نیست.

اتاق مال خانه ی طبقه سیزدهم است.اگر بخواهی از طرف درفرار کنی باید از راهرو بگذری و از در ورودی بگذری و از در آسانسور هم بگذری وچند لحظه توی آسانسور زندانی بشوی و از در اصلی ساختمان هم بگذری تا به کوچه برسی...زندانی شدن حتا برای چند لحظه هم خوب نیست...اگربخواهی از سمت پنجره فرار کنی فقط کافی ست از وسطش بگذری...چند لحظه در هوا پرواز می کنی تا به کوچه برسی...پرواز کردن حتا برای چند لحظه هم خوب است.مهم نیست.

بیرون , یعنی جایی که با پنجره از اتاق جدا می شود، آفتاب است و باران می بارد و هوا گرم است و برف می بارد و باد می آید و باد نمی آید و صدای آدم ها و ماشین هایشان می آید و همه جا ساکت است و من، یعنی کسی که گاهی اوقات توی اتاق اجازه دارم که پنجره را باز کنم ، بیدارم و خوابم و ایستاده ام و نیستم.

وقت هایی بهم اجازه می دهند پنجره را باز کنم که قرص هام را چند روز مرتب خورده باشم.آقای میانسال سفیدی که صورت ندارد گفته که اگر فکر فرار را از سرم بیرون کنم آن ها توی کوچه ولم خواهند کرد تا هرکجا که دلم خواست بروم.مهم نیست.من همیشه فکر فرار را با خودم دارم.مزه اش به این است که توی زندان باشی و راه فرار را همیشه بلد باشی و درها همیشه بسته باشد.وگرنه توی کوچه و خیابان و اتوبان و بیابان و زمین و هوا باشی دیگر جایی وجود ندارد که تو بخواهی بهش فرار کنی.

پنجره برعکس در...زمانی که آدم می خواهد ازش فرار کند باز می شود!در معمولا زمانی که بسته است در به شمار می آید...

هر وقت که بخواهی فرار کنی پنجره باز می شود.هر وقت که بخواهم فرار کنم پنجره را باز می کنم!

سیزده طبقه تا زمین تا راهی نیست.البته با پله و آسانسور غیرممکن است اما از راه هوایی سریع تر از همه کس و همه چیز می شود فرار کرد.اگر قرار باشد فرار کنیم پنجره بهترین در است.مهم نیست.

آقای میانسال سفیدی که صورت ندارد همیشه بهم توصیه می کند خوب باشم.خوب بودن یعنی اینکه قرص هایم را مرتب قورت بدهم و به در و پنجره و رابطه در و پنجره کاری نداشته باشم.همه آقاهای میانسال سفید صورت ندار همین را می گویند: خوب باشید و قرص هایتان را مرتب قورت بدهید و به رابطه بین در و پنجره کاری نداشته باشید...مهم نیست!

۲

وقتی پنجره را باز نمی کنم باد نمی زند و در اتاق را نمی بندد.مهم این ست چه فصلی باشد.آفتاب باشد یا نباشد.اصلا مهم این است که باد می وزد یا نه...

مهم نیست که هروقت من پنجره را باز نمی کنم در اتاق بسته نمی شود.باد نمی زند و در اتاق را نمی بندد.پنجره ی باز یا بسته، مسئله من نیستم!

در اتاق بسته نشده است و اتاق زمانی اتاق می شود که درش بسته نباشد.دیوار روبروی در اتاق است که به نظر ،چیز مهمی در این دیوارنیست.مهم ترین چیز هر دیواری پنجره یا درش است.

اتاق های پنجره ندار از اتاق های پنجره دار جلوترند و دیوارهایی که پنجره باز ندارند از دیوار هایی که پنجره باز دارند بهتر.

و بهترین حالتش زمانی ست که آدم پنجره را باز نکند؛هوا نمی آید، نور بیشتر نمی آید، صدا نمی آید، هر وقت پنجره را باز نمی کنم،هروقت پنجره باز نمی شود...نور و هوا و صدا نمی آیند که مهم نیست!

باز نکردن پنجره معنایش این است که اتاق به جز در راه فرار دیگری ندارد.برای همین است که اینجا هر وقت پنجره باز نمی شود در بسته نمی شود.

توی دنیا جاهای کمی هست که وقتی پنجره شان را باز نمی کنی درشان بسته نمی شود.مهم نیست.

اتاق مال خانه ی طبقه سیزدهم است.اگر بخواهی از طرف درفرار کنی باید از راهرو بگذری و از در ورودی بگذری و از در آسانسور هم بگذری وچند لحظه توی آسانسور زندانی بشوی و از در اصلی ساختمان هم بگذری تا به کوچه برسی...زندانی شدن حتا برای چند لحظه هم خوب است...اگربخواهی از سمت پنجره فرار کنی فقط کافی ست از وسطش بگذری...چند لحظه در هوا پرواز می کنی تا به کوچه برسی...پرواز کردن حتا برای چند لحظه هم خوب نیست.مهم است.

بیرون , یعنی جایی که با پنجره از اتاق جدا می شود، آفتاب است و باران می بارد و هوا گرم است و برف می بارد و باد می آید و باد نمی آید و صدای آدم ها و ماشین هایشان می آید و همه جا ساکت است و من، یعنی کسی که گاهی اوقات توی اتاق اجازه دارم که پنجره را باز نکنم ، بیدارم و خوابم و ایستاده ام و نیستم.

وقت هایی بهم اجازه نمی دهند پنجره را باز کنم که قرص هام را چند روز مرتب نخورده باشم.آقای میانسال سفیدی که صورت ندارد گفته که اگر فکر فرار را از سرم بیرون نکنم آن ها توی کوچه ولم نخواهند کرد تا هرکجا که دلم خواست بروم.مهم نیست.من همیشه فکر فرار را با خودم دارم.مزه اش به این است که توی زندان باشی و راه فرار را بلد نباشی و درها همیشه بسته نباشد.وگرنه توی کوچه و خیابان و اتوبان و بیابان و زمین و هوا باشی دیگر جایی وجود ندارد که تو بخواهی بهش فرار نکنی.

پنجره برعکس در...زمانی که آدم می خواهد ازش فرار کند باز نمی شود!در معمولا زمانی که بسته است در به شمار نمی آید...

هر وقت که نخواهی فرار کنی پنجره باز می شود.هر وقت که بخواهم فرار کنم پنجره را باز می کنم!

سیزده طبقه تا زمین تا راهی نیست.البته با پله و آسانسور غیرممکن نیست اما از راه هوایی سریع تر از همه کس و همه چیز نمی شود فرار کرد.اگر قرار باشد فرار نکنیم پنجره بهترین در است.مهم نیست.

آقای میانسال سفیدی که صورت ندارد همیشه بهم توصیه نمی کند خوب باشم.خوب نبودن یعنی اینکه قرص هایم را مرتب قورت ندهم و به در و پنجره و رابطه در و پنجره کاری داشته باشم.همه آقاهای میانسال سفید صورت ندار همین را نمی گویند: خوب نباشید و قرص هایتان را مرتب قورت ندهید و به رابطه بین در و پنجره کاری داشته باشید.

هر وقت نیستم،هروقت نباشم پنجره را باز می گذارم.

+ نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1386ساعت 16:28 توسط ب.اکستریمنتالیست |