تبليغاتX
4DL - 1369

 

 

ممرضا دراز کشید روی تختش توی اتاق خوابی که پر بود از عکس رمبو و ماهسون کیرمیز گول و گوگوش و لنگه جوراب های ممرضا.

با پای چپش داشت با در کمد بازی می کرد.وقتی توی تخت دراز می کشید همه جای اتاق را کنترل می توانست بکند. بادست راستش کشوی میز کناری را باز کرد و نوار کاست قرمز رنگی را که رویش نوشته بود" آزیتا " در آورد وسرپا جا زد توی ضبط صوت تک بانده ای که درش خراب بود.تکمه مثلثی شکل PLAY را که فشار داد ضبط شروع کرد به خواندن:

" از کووچه مون به خونه مون یه راه باریکیه

وقتی می خوام برم خونه ظلمت و تاریکیه

تو اون تاریکی شب وقتی قدم می ذارم

عذاب مردنم رو به یاد خود میارم "

خیره شده بود به عکس رمبو و داشت همراه با آهنگ ناخن هایش را می جوید.در اتاق را از تو قفل کرده بود.

توی خانه بغلی درست هم سطح اتاق ممرضا مژده روی شکم دراز کشیده بود روی فرش و داشت بوردا ورق می زد. عکس زن های نیم لخت و لخت خوش هیکل را که می دید ته دلش یه جوری می شد.مادرش سه روز بود که با خانم گیلانی(همسایه شان) و هیئتشان رفته بود مشهد و پدرش هم تا شب ها توی بایگانیشان می ماند و پرونده ها را رسیدگی می کرد.

مژده بوردا را از دوست همکلاسیش شبنم که پدرش توی کیش مغازه دارد امانت گرفته بود که قرار بود دو روزه بهش برگرداند اما عکس ها و چیزهای تویش را که دید با شبنم قرار گذاشتند که مژده بوردا را بخرد و چهارهزار تومان پول آن را خورد خورد بهش برگرداند.شبنم هم قبول کرده بود.

 

صفحه دویست و سی بوردا که مجله مد و لباس فرانسوی بود عکس دختر جوانی بود که شورت و سینه بند با طرح رنگین کمان تنش بود و لبه یک استخر آبی پر از آب نشسته بود و موهایش خیس بود و داشت می خندید.کنار دست دختره لبه استخر هم یک عروسک بادی بزرگ بود. مژده این عکس را بیشتر از همه دوست داشت.دراز کشیده بود روی فرش کف اتاق و داشت خیره خیره به صفحه ها نگاه می کرد.دل و سینه اش بعد از مدتی درد گرفتند.نشست و روسریش را در آورد.تلفن توی هال زنگ زد. بوردا را بست و زیر ملحفه تا شده توی کمد دیواری چپاند و بدو بدو رفت توی هال.گوشی را برداشت...

 

 

" الو...؟؟؟"

 

همسایه طبقه پایین فامیلیش معراجی بود و زن و بچه نداشت .سی و دو سالش بود . کارش نوشتن متن و فیلمنامه بود برای جبهه و جهاد سازندگی که از تلویزیون پخش می شد.دوتا داداش بودند که آن یکی جانباز بود و روی صندلی چرخ دار این طرف و آن طرف می رفت.یک دست و عصب دوتا پاهای داداش قطع شده بود . حالا نقاشی می کرد.عکس شهدا و امام را با قلم مویی که به زحمت نگه ش می داشت می کشید.

خود معراجی هم جبهه رفته بود.شش سال قبل از طرف جهادسازندگی رفته بودند دهلران و آنجا موجی شده بود و گاهی وقت ها حمله بهش دست می داد و کاغذها را پاره می کرد و لیوان ها را به در و دیوار آشپزخانه می کوبید.موقع هایی که برادرش به آشپز خانه تا آبی چیزی بخورد خرده شیشه ها زیر چرخ های صندلی چرخ دار خرچ خرچ صدا می کردند.

برادران معراجی چهار سال بود که با مادرشان توی آن واحد زندگی می کردند.پدرشان چهارسال و نیم قبل فوت کرده بود و سه سال بود که مادر(خانم گیلانی) هیئت و کاروان برای خانم ها راه انداخته بودند و سالی دو سه بار زن ها را ثبت نام می کرد و به مشهد و جمکران می بُـرد.

علی و مجتبی معراجی.مجتبی شلوار گرمکن آبی پوشیده بود و مثل همیشه روی ویلچر نشسته بود.تا صبح پای تابلو کار کرده بود و بدجوری خوابش می آمد.مادرشان سه روز بود که با کاروان به رفته بودند مشهد و برادرش هم از صبح که رفته بود دکتر نیامده بود. به زحمت با ساعدهاش بطری خالی را از روی میز غذاخوری برداشت و انداخت داخل ویلچر روی پاهایش که مدت ها بود به حالت چهار زانو مانده بودند.ویلچر را چرخاند به طرف در آشپزخانه،داخل آشپزخانه شد.چرخ های ویلچر را به زحمت می چرخاند.از راهروی هال گذاشت و وارد آشپزخانه شد.بعد از چند دقیقه صدایی شبیه به افتادن از آشپزخانه شنیده شد:

" بوم! "

ممرضا یهویی صدای ضبط صوت را کم کرد.ضبط صوت را خاموش کرد.انگار که صدای ناجوری شنیده باشد روی تخت خواب نشست.گوشش را تیز کرد.صداهای خفیفی مثل صدای داد زدن شنیده می شد.یک نفر داشت داد می زد.از جاش بلند شد و سرپا مکث کرد. صدا بازهم شنیده می شد.قفل در اتاق را باز کرد و چند ثانیه خیره شد به عکس بزرگ سیلوستر استالونه که نیمه چوب کبریت بین لب هایش بود و یک کلت صداخفه کن دار را کنار گوشش گرفته بود و عینک دودی به چشمش زده بود.در اتاق را باز کرد و با عجله بیرون رفت...در اتاق که باز مانده بود محکم به هم خورد و قاب عکس بزرگ استالونه به زمین افتاد و شیشه هاش خورد شد.

 

 

" الااااااا هُمَــــــــــــــــ....صل ِعلااااااااااا....محمـَــَــَــَـــد واااااااآآآآلِ ِ ِ محَمـــَــد "

اتوبوس بنز آبی رنگ داشت توی جاده حرکت می کرد.جلوی اتوبوس یک پارچه سفید رنگ بسته شده بود که رویش نوشته بود:

" کــاروان زیارتی مشهد مقدس

خانواده های رزمندگان،جانبازان و آزاده گان

هیئت محبان المهدی(عج) "

از داخل اتوبوس هر از گاهی صدای صلوات دسته جمعی می آمد.خانم گیلانی(معراجی) چادرمشکی خاویار سوریه ای نو را سرش کرده بود و کنار یکی از پنجره های ته اتوبوس نشسته بود.لای پنجره را باز کرده بود.باد جاده به صورتش می خورد و پره های چادرش را تکان می داد.هر از گاهی با صدای بلند داد می زد:

" دم به دم بر همه دم صلوااااااات "

جماعت زنان توی اتوبوس با صدای بلند صلوات می فرستادند.راننده پیرمرد لاغری بود که به جاده زل زده بود . صدای خیلی ضعیف نوحه از بلندگوهای بالاسر مسافران شنیده می شد.اتوبوس از کنار چند تا تابلو گذشت و توی ایستگاه پلیس راه متوقف شد.مامور پلیس و یک مرد دیگر که بیسیم داشت نگاه سرسری به اتوبوس انداختند و مرد بیسیم دار با سر به اتوبوس علامت عبور داد.اتوبوس یواش ادامه داد.بلافاصله یک بی ام وی آبی رنگ با سرعت زیاد از لای ماموران گذشت و با فاصله خیلی کمی بغل به بغل اتوبوس رد شد..مامور پلیس بلافاصله اسلحه ش را بیرون کشید و شروع به تیر اندازی کرد.مرد دیگری که اورکت تنش بود توی بیسیم داد می زد.مامور پلیس چهار تیر شلیک کرد.چند ثانیه گذشت که صدای بوق ممتد اتوبوس از دور بلند شد.صدای خفه ترمز ماشین شنیده شد.صدای جیغ زدن چند زن از فاصله پنجاه شصت متری نزدیک می شد.بوق اتوبوس همچنان ادامه داشت.

شیشه در ورودی آپارتمان معراجی یکدفعه از بیرون با لگد شکسته شد.ممرضا با عجله داخل شد.به آشپزخانه رفت .صدای فریاد از توی آشپزخانه بود.تلفن شروع به زنگ زدن کرد.صدای زنگ تلفن با صدای فریاد با صدای ضجه های ممرضا که از آشپزخانه بلند شده بود شنیده می شد.روی دیوار هال پُـــــر بود از عکس ها و نقاشی های کوچک بزرگ شهدا و قدس و امام خمینی،میز وسط هال پر از کتاب و کتابچه و ورقه کاغذ.

زنگ تلفن ادامه داشت.

مژده گوشی تلفن را بد گذاشته بود.هرکس از بیرون زنگ می زد تلفن مشغول بود.از توالت بیرون آمد و به طرف اتاق رفت.در کمد دیواری را باز کرد و بوردا را با عجله از زیر ملحفه بیرون کشید.صفحه دویست و سی را از مجله جدا کرد. بوردا را توی کیسه پلاستیکی پیچید.قاطی باقی آشغال ها چپاند توی سطل داخل آشپزخانه.برگشت صفحه جدا شده را چهار تا کرد و لای دفتر گذاشت.از داخل آشپزخانه طبقه پایین صدای داد و فریاد می آمد.دوباره صحفه را باز کرد و به ش خیره شد.لبخند زد.اف اف یهویی صدا کرد.صدای زنگ در هم بلند شد.مژده سراسیمه صفحه را چارتا کرد و لای دفتر گذاشت.دفتر را زیر ملحفه توی کمد دیواری قایم کرد.روسری ش را سرش کرد.قیافه اش را مرتب کرد و به طرف در دوید...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در بیستم فروردین 1386ساعت 14:6 توسط ب.اکستریمنتالیست |