با احترام
بدینوسیله
کاغذ دیواری شماره ۱ حزب اکستریمنتالیست ارائه می گردد
لطقا دانلود کنید در ابعاد بزرگتر۱۰۲۴*۷۶۸

توضيح: تمام اسامي اتفاقات و وضعيت ها واقعي نيستند.
ده وضعیت برای مهدی اسماعیلی
وضعيت اول:
مهدي اسماعيلي نشسته روبروي آينه و خودش را نگاه مي كند.سيگارت فيلتر قرمزي را كه مارك آن معمولا مهم نيست را لاي انگشت هايش دارد. خورخه لويز بورخس در اين لحظه آن كسي ست كه مهدي خيلي دوست دارد به جاي خودش توي آينه ببيند.

وضعيت دوم:
جوراب هاي مهدي اسماعيلي سفيد رنگ هستند.يكي از آن ها الان به حالت مچاله شده كنار پايه ميزي ست كه روي آن آينه اي ست كه مهدي دارد خودش را در آن بورخس مي بيند.آن يكي معلوم نيست كجاست...
مهدي روبروي آينه نشسته و دارد بورخس را مي بيند.

وضعيت سوم:
بورخس توي آينه است . اما مهدي بيرون آينه است.بورخس توي آينه است و مهدي بيرون آينه است.بورخس و مهدي تو و بيرون آينه هستند. تو و بيرون- در حالتي كه آينه را خط معيار در نظر بگيريم- مهدي اسماعيلي و خورخه لوييز بورخس را در بر مي گيرند.
وضعيت چهارم :
هوا كاملا آفتابي ست. نه از مهدي اسماعيلي خبري ست و نه از آينه كذايي و نه بورخس...منظره يك مرغزار سبز رنگ به همراه صداي خنده و شادي انسان ها در اين وضعيت قرار مي گيرند. اصلا هنوز كسي به اسم مهدي اسماعيلي در اين وضعيت به وجود نيامده است.
وضعيت پنجم:
آينه در طول روز افراد زيادي را به مهدي نشان مي دهد:سيدجمال الدين اسد آبادي/منيرو رواني پور/ يك دختر يا زن كه من نمي شناسم/ دوباره منيرو رواني پور/ خورخه لوييز بورخس/ خود مهدي اسماعيلي/خود مهدي اسماعيلي/ خود مهدي اسماعيلي/ خود مهدي اسماعيلي/خود مهدي اسماعيلي/ بورخس/ خود مهدي اسماعيلي/خود مهدي اسماعيلي/ خود مهدي اسماعيلي/ بور...خس/...
در اين حالت مهدي اسماعيلي دارد به آينه و به بورخس فشار مي آورد.
وضعيت ششم:
وضعيت هفتم:
//////////////////////////////////////////////////
//////////////////////////////////////////////////////////////
//////////////////////////////////////////////////////////////
//////////////////////////////////////////////////////////////
//////////////////////////////////////////////////////////////
\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\
\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\
\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\
\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\
\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\
*|*توضيح با زبان فارسي: چوب خط دفعاتي كه مهدي اسماعيلي وبورخس در يك سطح يكسان از انرژي و فشار و همزمان در آينه نگاه كرده اند .
وضعيت هشتم:
مهدي اسماعيلي خودكشي خواهد كرد. چون به زودي قرار است كه يك دختر يا زن كه من نمي شناسم سوار بر يك دوچرخه كورسي با لاستيك نازك يهويي از وسط آينه رد شود و آينه و بورخس را خورد و خاكشير كند.
بعد از اين مهدي بي حوصله اسماعيلي به ازدواج تن بدهد و در سن شسصت و دو سالگي به سرطان ريه دچار بشود.
وضعيت نهم:
مهدي ...جان هركي دوس داري مسخ نشو...باور كن بعضي وقت ها كه آدم به اينجايش مي رسد چاره اي نيست جز اينكه همه چيزش را بگذارد وبرود.سرت را بكوب به آينه و من بهت قول مي دهم فقط بالاي ابرويت جر بخورد و چهار تا بخيه بخواهد. از نظر نسبت انرژي با تو و زمان و مكان مي توان مقدار همه اين بدبختي ها تا حدودي اندازه گيري كرد.

وضعيت دهم:
خورخه لوييز بورخس آن كسي نبود كه توي آينه بود. در عين حال اين كسي هم كه الان روبروي آينه نشسته ديگر مهدي اسماعيلي نيست.مهدي انصاريان فر يا مهدي فراستي ست. اما مهدي اسماعيلي نيست.مهدي انصاريان و مهدي فراستي هردو كساني هستند كه خودشان را توي آينه به ترتيب چه گوارا و ايتالوكالوينو مي بينند!
تیرماه/تهران
دوست شماره یک من: تلو خوران از پله افتاد و دست چپش شکست.
دوست شماره دوی من: تلفنش را از پریز کشید. صدای موزیک را زیاد کرد و با دست هایش گوش هایش را گرفت.
دوست شماره سه من: خانه نبود.یعنی،مادرش پای تلفن گفت که خانه نیست.
دوست شماره چهار من: هنوز با من دوست نشده بود. آن روزها شاید غریبه ای بود که تا آن لحظه هزار مرتبه از نزدیکی محل زندگی من رد شده بود و این قضیه هیچ فرقی به حال من نداشت. اما الان که این چیزها را می نویسم یکی از بهترین دوستان و در واقع چهارمین دوست من است.
من: وقتی که تلفن زدند و ماجرا را بهم گفتند سریع لباس هایم را تنم کردم و چندتا اسکناسی را که تا آخر هفته برام باقی مانده بود توی جیب پیراهنم چپاندم و با عجله یک تا کسی گرفتم.جلوی در بیمارستان تازه یادم افتاد که آن موقع روز ساعت ملاقات نیست و حتما مرد نگهبان جلوی من را خواهد گرفت و مانع خواهد شد.تازه اینکه شکستن دست یا پا در مورد یک دوست شماره دار اتفاق خیلی عجیب و کشنده ای نیست و می تواند در برنامه کاری من فوریت کمتری داشته باشد. بلافاصله یک تاکسی گرفتم و به محل زندگی خودم برگشتم.
نزدیکی محل زندگی من و در آن موقع از روز دختر جوانی به آرامی و سادگی از خیابان رد شد.
شعر اصولا به چه درد می خورد؟
۱- یکی از کنیزکان دربار ناصرالدین شاه به نزد مادر اعلیحضرت رفته و رو به خانم خود کرده و با پررویی و وقاحت همیشه گی و رعیت مآبانه ای گفت:
- علیاحضرت! قربان منگوله چاقچور مبارک گردم.به عرض مبارک می رساند یکی از وزرای دربار که راضی نبود نامش فاش بشود به من گفت که به شما بگویم اگر امکان دارد شبانه وبی سروصدا به اتاق او رفته و حال شش دانگی به او بدهید!
علیا حضرت به مجرد دریافت معنای سکسی نهفته در این پیام سخت برآشفت و با حالتی غضبناک و از خودبی خود هوار زد:
- پدر سوخته ی مادر قحبه ولدالزنای بی تربیت! چه گه خوردنا! پیشنهاد بی شرمانه!؟ آن هم به ساحت ما که مامان شاهنشاه این مملکتیم؟ هم تو را می کشم هم او را! اما اول از همه بگو ببینم... این آقای وزیر که گفتی...همینجوری بی مقدمه آن حرف را زد؟
کنیزک که اتفاقا از هوش ودرایت بسزایی بهره مند بود گفت:
- نه قربان سرت گردم! همین جوری همین جوری که نگفت...شیش ساعت مخ منو خورد تا اینو بگه!
۲- آرتور رمبو (اگر اشتباه نکنم) شعری دارد در باره پسری که معشوقه اش را بعد از دو سه ساعت کلنجارو التماس همراه خود به دامان کوه و صحرا و خلاصه طبیعت می برد. در میانه راه پسرک شروع به حرافی می کند: از بشریت،فلسفه، عشق، انسان، خدا و خلاصه هر مزخرفی که ممکن است به ذهن یک آدم روشنفکر برسد. نوبت که به دختره می رسد ساعتش را نگاه کرده و می گوید:
- باید برگردم اداره...دیرم شد!
۳- من نمی دانم اگرسکس را فاکتور می گرفتند از زندگی بشر، خیلی از شعار وعرفای ما در باره چه تمی می خواستند بنویسند و بسرایند؟ فلان دیوان را که باز می کنی سرتا تهش یا قربان صدقه رفتن است یا غر غر عاشق ار فراق یار و یا توصیف وقیحانه دور کمر و خط باسن معشوق و خلاصه حالات بیخودی که آن هم یا تاثیر عرق خوری ست یا بنگ و تریاک و یا کله زدن و گردن انداختن شبانه!
آه از آن ساعت که آدم بخواهد این مسخره بازی ها را به دوران امروز تعمیم بدهد.شکر خدا که مصداق این خطوط توی جلسات شعر این و آن به مراتب هست و اگر که حضرات دیروز خیلی محتاطانه و دست به عصا می سرودند امروزه دیگر به همراه عکس پورنو و فیلم پورنو ، شعر فارسی پورنو هم داریم!
ادامه دارد...
وسوسه از نطنز آغاز می شود...
وسوسه از ضدهوایی!
و سخنگوی وزارت امورخارجه مردی ست مابین میز و صندلی...

(اين داستان به کوئينتين تارانتينو،سارابرنار، کريستف کيشلوفسکی
روبرمرل، ايتالو کالوينو، نوآم چامسکی،چه گوارا، مارسل دو شامپ،خالدبن وليد
عمربن خطاب، و همه دانشجوهای ايرانی تقديم ميشود)

۱.من آن موقع هم به آقایان گفتم که دست و دلم نمی رود این سید جلیل القدر را کتک بزنم...
۲.ایشان خیلی به گردن اسلام حق دارند و خدا می داند اگر امثال ایشان و شاگردانشان نبودند چه بر سر ما می آمد.
۳. دو نفر را فرستادند از شهربانی که بروند و شبانه کار ایشان را تمام کنند. یکی از آن ها همین باقری ملعون بود که الان مدت هاست در آمریکاست و توی رادیو فحاشی می کند.بی سروصدا و شبانه از دیوار حیاط خانه بالا رفته بودند و ایشان را ناغافل و قپانی برده بودند زیر زمین و همانجا بین کاغذها و بطری ها به آتش کشیده بودند.
۱.نصف النهار مبداء:
زن محمود بود که امروز تنها توی خانه مانده بود و خودش برای خودش لخت شده بود.تنهای تنها...پرده ها را بيخ تا بيخ کشيده بود وقاب عکس روی ميز را به صورت خوابانده بود وتلفن را هم از پريز کشيده بود.
لباسهاش را تا تکه آخردرآورده بود و تصميم گرفته بود که همه چيز را عادی درنظر بگيرد.مثل بقيه روزها، فقط بدون لباس.