هفت راز ازدواج موفق
۱) زوج هاي موفق خواسته ها و انتظارات خود را به صراحت مي گويند. زوج هاي موفق قبل از ازدواج، توقعاتي كه از يكديگر دارند مطرح مي كنند، اگر توافق اساسي با هم ندارند (براي مثال مرد فرزند مي خواهد ولي خانم مخالف است)، مي توانند به شروع و يا خاتمه ازدواج به طور جدي فكر كنند. بعد از ازدواج، زوج هاي موفق به طور منظم در مورد توقعات و انتظاراتشان با هم صحبت مي كنند و اگر اختلافي پيش آمد، آن را به زمان ديگري موكول مي كنند تا همديگر را درك كنند و به توافق برسند.
۲) زوج هاي موفق فرديت خود را حفظ مي كنند. بعد از ازدواج استقلال زوج ها كم مي شود اگر افراد فرزند داشته باشند روز به روز وابستگي بيشتر مي شود و گاهي افراد احساس خستگي مي كنند. زوج هاي موفق مي دانند حتي اگر به هم علاقه داشته باشند، گاهي احساس خستگي مي كنند. آنان يكديگر را تشويق مي كنند تا هميشه"ما" نباشند و زماني هم براي "خود" داشته باشند و به كارهاي مورد علاقه خود بپردازند.بدين ترتيب زوج فرديت خود را حفظ مي كند و زندگي ، شاداب مي شود.
3) زوج هاي موفق همديگر را مركز توجه قرار مي دهند. آنان همديگر را دست كم نمي گيرند و هميشه به فكر خوشبختي همسر خود و خانواده هستند. معمولاً افراد چند سال پس از ازدواج مانند سال هاي اول به هم توجه نمي كنند. ولي زوج هاي موفق، كارهاي كوچك نظير اولويت قرار دادن نيازها و كارهاي همسر و كارهاي بزرگ نظير احترام و گوش كردن به حرف هاي هم را مدنظر قرار مي دهند. ازدواج درياي تغييرات است. شما اغلب فراموش مي كنيد همسرتان مهم است و به او توجه نمي كنيد. درعوض به كار، سرگرمي و دوستان اهميت مي دهيد ولي زوج هاي موفق همديگر را مركز توجه قرار مي دهند.
4) زوج هاي موفق روش هاي حل اختلاف را مي آموزند. "جان گاتمن" روانشناس كه 20 سال زندگي زوج ها را مطالعه كرده، عامل اصلي موفقيت يا شكست ازدواج را توانايي، يا عدم توانايي حل اختلافات مي داند. حتي اگر همسرتان و شما كاملاً با هم يكي باشيد ، گاهي با نظر هم موافق نيستيد و اين مخالفت باعث ناراحتي مي شود. نبايد به اعتياد، خشونت و ... رو بياوريد. اگر خواسته شما و همسرتان با هم فرق دارد، بايد آن را حل كنيد. زوج هاي موفق با هم صحبت مي كنند، حتي اگر احساس بدي نسبت به هم دارند. آنان در مورد اختلافات و مخالفت ها با هم مذاكره مي كنند تا به نتيجه عادلانه برسند. آنان از يكديگر حمايت مي كنند و غـُر نمي زنند. آنان مي پذيرند در مواردي عشق ، برتر از پيروزي است.
5) زوج هاي موفق با هم رشد مي كنند. مسلماً فردي كه امروز با او ازدواج مي كنيد،10 سال آينده متفاوت خواهد بود. شما هر دو تغيير مي كنيد. به ويژه در شرايط سخت زندگي مانند از دست دادن والدين . زوج هاي موفق مي دانند كه يكي يا هر دو در طول زندگي تغيير مي كنند و قواعد عوض مي شود. پس لازم است تغيير كنيد تا بتوانيد روابط در حال تغيير را عوض كنيد.
6) زوج هاي موفق براي حفظ روابط مي كوشند. زوج هاي موفق به طور منظم وضعيت زندگي خود را بررسي كرده و با هم صحبت مي كنند تا از شادي و رضايت هر دو از زندگي مشترك مطمئن شوند. اگر يكي ، يا هر دو شما از زندگي مشترك ناراضي هستيد، مشكلتان را حل كنيد.
7) از مراجعه به مشاور خجالت نكشيد. زوج هاي موفق قبل از مراجعه به مشاور، سند طلاق را امضا نمي كنند. آنان مي كوشند كه مشكلات را در اولين فرصت حل كنند.
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
این را تقدیم می کنم به بهترین دوستم که می خواد عروس بشه
عزیزم پیوندتون مبارک انشا الله که در کنار همسرت همیشه شاد باشین.
تو آن چنان به من
من آنچنان به تــو
کــه صـبح شد...
وقتی پنجره را باز می کنم باد می زند و در اتاق را می بندد.مهم نیست چه فصلی باشد.آفتاب باشد یا نباشد.اصلا مهم نیست که باد می وزد یا نه...
مهم این ست که هروقت من پنجره را باز می کنم در اتاق بسته می شود.باد می زند و در اتاق را می بندد.پنجره ی باز یا بسته، مسئله منم!
در اتاق بسته شده است و اتاق زمانی اتاق می شود که درش بسته باشد.دیوار روبروی در اتاق است که به نظر ،چیز مهم این دیوار پنجره اش است.مهم ترین چیز هر دیواری پنجره یا درش است.
اتاق های پنجره دار از اتاق های پنجره ندار جلوترند و دیوارهایی که پنجره باز دارند از دیوار هایی که پنجره بسته دارند بهتر.
و بهترین حالتش زمانی ست که آدم پنجره را باز کند؛هوا می آید، نور بیشتر می آید، صدا می آید، هر وقت پنجره را باز می کنم،هروقت پنجره باز می شود...نور و هوا و صدا می آیند که مهم نیست!
باز کردن پنجره معنایش این است که اتاق به جز در راه فرار دیگری هم دارد.برای همین است که اینجا هر وقت پنجره باز می شود در بسته می شود.
توی دنیا جاهای کمی هست که وقتی پنجره شان را باز می کنی درشان بسته می شود.مهم نیست.
اتاق مال خانه ی طبقه سیزدهم است.اگر بخواهی از طرف درفرار کنی باید از راهرو بگذری و از در ورودی بگذری و از در آسانسور هم بگذری وچند لحظه توی آسانسور زندانی بشوی و از در اصلی ساختمان هم بگذری تا به کوچه برسی...زندانی شدن حتا برای چند لحظه هم خوب نیست...اگربخواهی از سمت پنجره فرار کنی فقط کافی ست از وسطش بگذری...چند لحظه در هوا پرواز می کنی تا به کوچه برسی...پرواز کردن حتا برای چند لحظه هم خوب است.مهم نیست.
بیرون , یعنی جایی که با پنجره از اتاق جدا می شود، آفتاب است و باران می بارد و هوا گرم است و برف می بارد و باد می آید و باد نمی آید و صدای آدم ها و ماشین هایشان می آید و همه جا ساکت است و من، یعنی کسی که گاهی اوقات توی اتاق اجازه دارم که پنجره را باز کنم ، بیدارم و خوابم و ایستاده ام و نیستم.
وقت هایی بهم اجازه می دهند پنجره را باز کنم که قرص هام را چند روز مرتب خورده باشم.آقای میانسال سفیدی که صورت ندارد گفته که اگر فکر فرار را از سرم بیرون کنم آن ها توی کوچه ولم خواهند کرد تا هرکجا که دلم خواست بروم.مهم نیست.من همیشه فکر فرار را با خودم دارم.مزه اش به این است که توی زندان باشی و راه فرار را همیشه بلد باشی و درها همیشه بسته باشد.وگرنه توی کوچه و خیابان و اتوبان و بیابان و زمین و هوا باشی دیگر جایی وجود ندارد که تو بخواهی بهش فرار کنی.
پنجره برعکس در...زمانی که آدم می خواهد ازش فرار کند باز می شود!در معمولا زمانی که بسته است در به شمار می آید...
هر وقت که بخواهی فرار کنی پنجره باز می شود.هر وقت که بخواهم فرار کنم پنجره را باز می کنم!
سیزده طبقه تا زمین تا راهی نیست.البته با پله و آسانسور غیرممکن است اما از راه هوایی سریع تر از همه کس و همه چیز می شود فرار کرد.اگر قرار باشد فرار کنیم پنجره بهترین در است.مهم نیست.
آقای میانسال سفیدی که صورت ندارد همیشه بهم توصیه می کند خوب باشم.خوب بودن یعنی اینکه قرص هایم را مرتب قورت بدهم و به در و پنجره و رابطه در و پنجره کاری نداشته باشم.همه آقاهای میانسال سفید صورت ندار همین را می گویند: خوب باشید و قرص هایتان را مرتب قورت بدهید و به رابطه بین در و پنجره کاری نداشته باشید...مهم نیست!
۲
وقتی پنجره را باز نمی کنم باد نمی زند و در اتاق را نمی بندد.مهم این ست چه فصلی باشد.آفتاب باشد یا نباشد.اصلا مهم این است که باد می وزد یا نه...
مهم نیست که هروقت من پنجره را باز نمی کنم در اتاق بسته نمی شود.باد نمی زند و در اتاق را نمی بندد.پنجره ی باز یا بسته، مسئله من نیستم!
در اتاق بسته نشده است و اتاق زمانی اتاق می شود که درش بسته نباشد.دیوار روبروی در اتاق است که به نظر ،چیز مهمی در این دیوارنیست.مهم ترین چیز هر دیواری پنجره یا درش است.
اتاق های پنجره ندار از اتاق های پنجره دار جلوترند و دیوارهایی که پنجره باز ندارند از دیوار هایی که پنجره باز دارند بهتر.
و بهترین حالتش زمانی ست که آدم پنجره را باز نکند؛هوا نمی آید، نور بیشتر نمی آید، صدا نمی آید، هر وقت پنجره را باز نمی کنم،هروقت پنجره باز نمی شود...نور و هوا و صدا نمی آیند که مهم نیست!
باز نکردن پنجره معنایش این است که اتاق به جز در راه فرار دیگری ندارد.برای همین است که اینجا هر وقت پنجره باز نمی شود در بسته نمی شود.
توی دنیا جاهای کمی هست که وقتی پنجره شان را باز نمی کنی درشان بسته نمی شود.مهم نیست.
اتاق مال خانه ی طبقه سیزدهم است.اگر بخواهی از طرف درفرار کنی باید از راهرو بگذری و از در ورودی بگذری و از در آسانسور هم بگذری وچند لحظه توی آسانسور زندانی بشوی و از در اصلی ساختمان هم بگذری تا به کوچه برسی...زندانی شدن حتا برای چند لحظه هم خوب است...اگربخواهی از سمت پنجره فرار کنی فقط کافی ست از وسطش بگذری...چند لحظه در هوا پرواز می کنی تا به کوچه برسی...پرواز کردن حتا برای چند لحظه هم خوب نیست.مهم است.
بیرون , یعنی جایی که با پنجره از اتاق جدا می شود، آفتاب است و باران می بارد و هوا گرم است و برف می بارد و باد می آید و باد نمی آید و صدای آدم ها و ماشین هایشان می آید و همه جا ساکت است و من، یعنی کسی که گاهی اوقات توی اتاق اجازه دارم که پنجره را باز نکنم ، بیدارم و خوابم و ایستاده ام و نیستم.
وقت هایی بهم اجازه نمی دهند پنجره را باز کنم که قرص هام را چند روز مرتب نخورده باشم.آقای میانسال سفیدی که صورت ندارد گفته که اگر فکر فرار را از سرم بیرون نکنم آن ها توی کوچه ولم نخواهند کرد تا هرکجا که دلم خواست بروم.مهم نیست.من همیشه فکر فرار را با خودم دارم.مزه اش به این است که توی زندان باشی و راه فرار را بلد نباشی و درها همیشه بسته نباشد.وگرنه توی کوچه و خیابان و اتوبان و بیابان و زمین و هوا باشی دیگر جایی وجود ندارد که تو بخواهی بهش فرار نکنی.
پنجره برعکس در...زمانی که آدم می خواهد ازش فرار کند باز نمی شود!در معمولا زمانی که بسته است در به شمار نمی آید...
هر وقت که نخواهی فرار کنی پنجره باز می شود.هر وقت که بخواهم فرار کنم پنجره را باز می کنم!
سیزده طبقه تا زمین تا راهی نیست.البته با پله و آسانسور غیرممکن نیست اما از راه هوایی سریع تر از همه کس و همه چیز نمی شود فرار کرد.اگر قرار باشد فرار نکنیم پنجره بهترین در است.مهم نیست.
آقای میانسال سفیدی که صورت ندارد همیشه بهم توصیه نمی کند خوب باشم.خوب نبودن یعنی اینکه قرص هایم را مرتب قورت ندهم و به در و پنجره و رابطه در و پنجره کاری داشته باشم.همه آقاهای میانسال سفید صورت ندار همین را نمی گویند: خوب نباشید و قرص هایتان را مرتب قورت ندهید و به رابطه بین در و پنجره کاری داشته باشید.
هر وقت نیستم،هروقت نباشم پنجره را باز می گذارم.
ممرضا دراز کشید روی تختش توی اتاق خوابی که پر بود از عکس رمبو و ماهسون کیرمیز گول و گوگوش و لنگه جوراب های ممرضا.
با پای چپش داشت با در کمد بازی می کرد.وقتی توی تخت دراز می کشید همه جای اتاق را کنترل می توانست بکند. بادست راستش کشوی میز کناری را باز کرد و نوار کاست قرمز رنگی را که رویش نوشته بود" آزیتا " در آورد وسرپا جا زد توی ضبط صوت تک بانده ای که درش خراب بود.تکمه مثلثی شکل
PLAY را که فشار داد ضبط شروع کرد به خواندن:" از کووچه مون به خونه مون یه راه باریکیه
وقتی می خوام برم خونه ظلمت و تاریکیه
تو اون تاریکی شب وقتی قدم می ذارم
عذاب مردنم رو به یاد خود میارم "
خیره شده بود به عکس رمبو و داشت همراه با آهنگ ناخن هایش را می جوید.در اتاق را از تو قفل کرده بود.
توی خانه بغلی درست هم سطح اتاق ممرضا مژده روی شکم دراز کشیده بود روی فرش و داشت بوردا ورق می زد. عکس زن های نیم لخت و لخت خوش هیکل را که می دید ته دلش یه جوری می شد.مادرش سه روز بود که با خانم گیلانی(همسایه شان) و هیئتشان رفته بود مشهد و پدرش هم تا شب ها توی بایگانیشان می ماند و پرونده ها را رسیدگی می کرد.
مژده بوردا را از دوست همکلاسیش شبنم که پدرش توی کیش مغازه دارد امانت گرفته بود که قرار بود دو روزه بهش برگرداند اما عکس ها و چیزهای تویش را که دید با شبنم قرار گذاشتند که مژده بوردا را بخرد و چهارهزار تومان پول آن را خورد خورد بهش برگرداند.شبنم هم قبول کرده بود.
صفحه دویست و سی بوردا که مجله مد و لباس فرانسوی بود عکس دختر جوانی بود که شورت و سینه بند با طرح رنگین کمان تنش بود و لبه یک استخر آبی پر از آب نشسته بود و موهایش خیس بود و داشت می خندید.کنار دست دختره لبه استخر هم یک عروسک بادی بزرگ بود. مژده این عکس را بیشتر از همه دوست داشت.دراز کشیده بود روی فرش کف اتاق و داشت خیره خیره به صفحه ها نگاه می کرد.دل و سینه اش بعد از مدتی درد گرفتند.نشست و روسریش را در آورد.تلفن توی هال زنگ زد. بوردا را بست و زیر ملحفه تا شده توی کمد دیواری چپاند و بدو بدو رفت توی هال.گوشی را برداشت...
" الو...؟؟؟"
همسایه طبقه پایین فامیلیش معراجی بود و زن و بچه نداشت .سی و دو سالش بود . کارش نوشتن متن و فیلمنامه بود برای جبهه و جهاد سازندگی که از تلویزیون پخش می شد.دوتا داداش بودند که آن یکی جانباز بود و روی صندلی چرخ دار این طرف و آن طرف می رفت.یک دست و عصب دوتا پاهای داداش قطع شده بود . حالا نقاشی می کرد.عکس شهدا و امام را با قلم مویی که به زحمت نگه ش می داشت می کشید.
خود معراجی هم جبهه رفته بود.شش سال قبل از طرف جهادسازندگی رفته بودند دهلران و آنجا موجی شده بود و گاهی وقت ها حمله بهش دست می داد و کاغذها را پاره می کرد و لیوان ها را به در و دیوار آشپزخانه می کوبید.موقع هایی که برادرش به آشپز خانه تا آبی چیزی بخورد خرده شیشه ها زیر چرخ های صندلی چرخ دار خرچ خرچ صدا می کردند.
برادران معراجی چهار سال بود که با مادرشان توی آن واحد زندگی می کردند.پدرشان چهارسال و نیم قبل فوت کرده بود و سه سال بود که مادر(خانم گیلانی) هیئت و کاروان برای خانم ها راه انداخته بودند و سالی دو سه بار زن ها را ثبت نام می کرد و به مشهد و جمکران می بُـرد.
علی و مجتبی معراجی.مجتبی شلوار گرمکن آبی پوشیده بود و مثل همیشه روی ویلچر نشسته بود.تا صبح پای تابلو کار کرده بود و بدجوری خوابش می آمد.مادرشان سه روز بود که با کاروان به رفته بودند مشهد و برادرش هم از صبح که رفته بود دکتر نیامده بود. به زحمت با ساعدهاش بطری خالی را از روی میز غذاخوری برداشت و انداخت داخل ویلچر روی پاهایش که مدت ها بود به حالت چهار زانو مانده بودند.ویلچر را چرخاند به طرف در آشپزخانه،داخل آشپزخانه شد.چرخ های ویلچر را به زحمت می چرخاند.از راهروی هال گذاشت و وارد آشپزخانه شد.بعد از چند دقیقه صدایی شبیه به افتادن از آشپزخانه شنیده شد:
" بوم! "
ممرضا یهویی صدای ضبط صوت را کم کرد.ضبط صوت را خاموش کرد.انگار که صدای ناجوری شنیده باشد روی تخت خواب نشست.گوشش را تیز کرد.صداهای خفیفی مثل صدای داد زدن شنیده می شد.یک نفر داشت داد می زد.از جاش بلند شد و سرپا مکث کرد. صدا بازهم شنیده می شد.قفل در اتاق را باز کرد و چند ثانیه خیره شد به عکس بزرگ سیلوستر استالونه که نیمه چوب کبریت بین لب هایش بود و یک کلت صداخفه کن دار را کنار گوشش گرفته بود و عینک دودی به چشمش زده بود.در اتاق را باز کرد و با عجله بیرون رفت...در اتاق که باز مانده بود محکم به هم خورد و قاب عکس بزرگ استالونه به زمین افتاد و شیشه هاش خورد شد.
" الااااااا هُمَــــــــــــــــ....صل ِعلااااااااااا....محمـَــَــَــَـــد واااااااآآآآلِ ِ ِ محَمـــَــد "
اتوبوس بنز آبی رنگ داشت توی جاده حرکت می کرد.جلوی اتوبوس یک پارچه سفید رنگ بسته شده بود که رویش نوشته بود:
" کــاروان زیارتی مشهد مقدس
خانواده های رزمندگان،جانبازان و آزاده گان
هیئت محبان المهدی(عج) "
از داخل اتوبوس هر از گاهی صدای صلوات دسته جمعی می آمد.خانم گیلانی(معراجی) چادرمشکی خاویار سوریه ای نو را سرش کرده بود و کنار یکی از پنجره های ته اتوبوس نشسته بود.لای پنجره را باز کرده بود.باد جاده به صورتش می خورد و پره های چادرش را تکان می داد.هر از گاهی با صدای بلند داد می زد:
" دم به دم بر همه دم صلوااااااات "
جماعت زنان توی اتوبوس با صدای بلند صلوات می فرستادند.راننده پیرمرد لاغری بود که به جاده زل زده بود . صدای خیلی ضعیف نوحه از بلندگوهای بالاسر مسافران شنیده می شد.اتوبوس از کنار چند تا تابلو گذشت و توی ایستگاه پلیس راه متوقف شد.مامور پلیس و یک مرد دیگر که بیسیم داشت نگاه سرسری به اتوبوس انداختند و مرد بیسیم دار با سر به اتوبوس علامت عبور داد.اتوبوس یواش ادامه داد.بلافاصله یک بی ام وی آبی رنگ با سرعت زیاد از لای ماموران گذشت و با فاصله خیلی کمی بغل به بغل اتوبوس رد شد..مامور پلیس بلافاصله اسلحه ش را بیرون کشید و شروع به تیر اندازی کرد.مرد دیگری که اورکت تنش بود توی بیسیم داد می زد.مامور پلیس چهار تیر شلیک کرد.چند ثانیه گذشت که صدای بوق ممتد اتوبوس از دور بلند شد.صدای خفه ترمز ماشین شنیده شد.صدای جیغ زدن چند زن از فاصله پنجاه شصت متری نزدیک می شد.بوق اتوبوس همچنان ادامه داشت.
شیشه در ورودی آپارتمان معراجی یکدفعه از بیرون با لگد شکسته شد.ممرضا با عجله داخل شد.به آشپزخانه رفت .صدای فریاد از توی آشپزخانه بود.تلفن شروع به زنگ زدن کرد.صدای زنگ تلفن با صدای فریاد با صدای ضجه های ممرضا که از آشپزخانه بلند شده بود شنیده می شد.روی دیوار هال پُـــــر بود از عکس ها و نقاشی های کوچک بزرگ شهدا و قدس و امام خمینی،میز وسط هال پر از کتاب و کتابچه و ورقه کاغذ.
زنگ تلفن ادامه داشت.
مژده گوشی تلفن را بد گذاشته بود.هرکس از بیرون زنگ می زد تلفن مشغول بود.از توالت بیرون آمد و به طرف اتاق رفت.در کمد دیواری را باز کرد و بوردا را با عجله از زیر ملحفه بیرون کشید.صفحه دویست و سی را از مجله جدا کرد. بوردا را توی کیسه پلاستیکی پیچید.قاطی باقی آشغال ها چپاند توی سطل داخل آشپزخانه.برگشت صفحه جدا شده را چهار تا کرد و لای دفتر گذاشت.از داخل آشپزخانه طبقه پایین صدای داد و فریاد می آمد.دوباره صحفه را باز کرد و به ش خیره شد.لبخند زد.اف اف یهویی صدا کرد.صدای زنگ در هم بلند شد.مژده سراسیمه صفحه را چارتا کرد و لای دفتر گذاشت.دفتر را زیر ملحفه توی کمد دیواری قایم کرد.روسری ش را سرش کرد.قیافه اش را مرتب کرد و به طرف در دوید...

امروز نوزدهم فروردین پنجاه و ششمین سالگرد مرگ آقای صادق هدایت
است...
برای همه کسانی که درباره این آدم کتاب نوشته اند و زر زده اند
و پولدار شده اند آرزوی سلامت و موفقیت و وراجی روزافزون در پناه
الطاف جامعه پر هرج و مرج اسلامی ایرانی و زبان فارسی را داریم!
همچنین مراسم سالگردی در جوار آرامگاه آن مرحوم واقع در
قبرستان پرلاشز(به فرانسوی یعنی بهشت زهرا) قطعه هنرمندان
منعقد می باشد
حضور شما سروران گرامی موجب شادی روح نداشته آن مرحوم
و تسلای خاطر بازماندگانی فرصت طلبش خواهد بود
برای بابک صلیمی ضاده که الان میاد اینجا!
حوله را پیچیده بودی دور خودت...ای که توی متون ادبی تخمی بهت می گفتند لیلی یا شیرین یا وامق یا ویس...ژولیت...حمومت را تموم کرده بودی و موهات هنوز خیس بود...موهامان هنوز خیس بود.توی تهران بهت می گفتند پری بلنده و اشرف چار چشم و حتا شهناز تهرانی...ازت فیلم ساخته بودند.حموم را تموم کردی و سناریو را برداشتی و با آقای کارگردان که نره خر خرزه درازی ست چو من رفتی پشت آن دره که فقط چارچوبش باقی بود و بهش پرده آویزان کرده بودند جر و بحث و قال مقال راه انداختی...یک زن بودی رفتی تو یه نماز جمعه زن اومد بیرون رفتی تو...اومد بیرون رفتین تو...آخه قرار بود فیلم بازی کنی جلوی عالمی که آقاجونت بیاید و بگوید نعوذبالله دخترم آرتیست شده جن زدتش.حوله هنوز دورت بود...توی شناسنامه ت قسمت اسم یک جای خالی بود از اینجا تا شابدل عظیم حسنی،که قرار بوده هرچی اسم باحال دنیاست بنویسند برات که هروقت خسته شدی عوض کنی...ای که ...نذار بگم! می گم...من خواستم بوست کنم گفتی نه نه نه حموم رفتم خراب می شه کارگردانه خواست بوست کنه هیچی نگفتی ...حوله هنوز دورت بود(2مرتبه)چطور شد ما را راه ندادند اونجا اما او را گذاشتن که بیاد؟چه طور شد که تو رفتی و هزار تا خانوم که من نمیشناختمشون اومدن بیرون؟چه طور شد؟ها؟ای گور بابای هر اسمی و مردی که تو را شما می کند!بازم جمع ببندم؟فیلمتان چی شد؟

من به این فکر می کنم که حیوانات و نباتات و جمادات هر سرزمین به زبان مردم همان سرزمین سخن می گویند منتها یک جور دیگر...
شما به چی فکر می کنید؟
![]()
در زبان سیاسی به معنای نظامی اجتماعی و سیاسی بدون دولت،یا به طور کلی جامعه ای فاقد هرگونه ساختار طبقاتی یا حکومتی است.
آنارشی مشتق از واژه ی یونانی anarkos به معنای 'بدون رئیس' است. رویکرد عام آنارشیست ها تأکید بر این نکته است که می توان بدون ساختارهای مقیدکننده یا محدودیت زا زندگی نیکویی داشت. هر سازمان یا اخلاقیاتی که با آزادی انتخاب شیوه ی زندگی در تعارض باشد باید مورد حمله، انتقاد و نفی قرار گیرد. پس مسئله ی مهم آنارشیست ها تعریف موانع و ساختارهای تصنعی و تمایز دادن آنها از ساختارهای طبیعی یا فعالیت های اختیاری است.
از اندیشمندان برجسته ی آنارشیست می توان از ویلیام گادوین، ماکس استیرنر، لئوتولستوی، پرودون، باکونین، کروپوتکین و اخیراً متفکران آزادی طلب و محافظه کاری با گرایش آنارشیستی مانند هانس هرمان هوپ و موری روتبارد نام برد.
شاخه های مختلف آنارشیسم بر جنبه های مختلفی از جامعه ی بی رهبر تأکید دارند: روایت های آرمانشهرگرا در پی برابری خواهی (egalitarianism) جهاشمولی هستند که در آن هرکس یک نفر به شمار آید و نه بیشتر، و لذا ارزش های هر شخص وزن و ارزشی برابر با ارزش های دیگران داشته باشد (آنارشیست های آرمانشهرگرا در قرن نوزدهم این ایده را در چند جامعه ی کوچک آزمودند، جوامعی که همگی عمر کوتاهی داشتند.) اما آنارشیست هایی که همدلی بیشتری با انگاره ی فردگرایی زمخت آمریکایی دارند یا کسانی که در پی زندگی ساکت و منزوی نزدیک به طبیعت هستند، مساوات گرایی را رد می کنند.
برای نمونه، ماکس استیرنر هر نوع محدودیت بر کنش افراد را نفی می کند، از جمله ساختارهای اجتماعی را که می توانند به طور خودجوش شکل گیرند – مثلاً اتوریته ی خانواده، پول، مؤسسات قانونی (مانند قوانین متعارفی)، و حقوق مالکیت مورد قبول او نیست. پرودون، از سوی دیگر، مدافع جامعه ای از همکاری شرکت های کوچک است. جنبش همکاری طلب اغلب مطلوب کسانی است که گرایش اجتماع گرا دارند اما از مدل بالقوه مستبد سوسیالیسم رویگردان اند. اندیشمندان لیبرالی حامی بازار آزاد هم گاهی راه حل های آنارشیستی را برای مسائل اقتصادی و سیاسی تجویز می کنند: این دسته اعتقاد دارند که سرشت دلبخواه و اختیاری نظام بازار، آن را اخلاقی و ابزار مؤثری برای توزیع منابع می سازد. به همین خاطر آنان دولت را به خاطر در اختیار گرفتن منابع (تأمین درمانی، آموزش و نیز پلیس و خدمات حفاظتی) سرزنش می کنند؛ به باور آنان کالاها و خدمات اجتماعی باید به طور خصوصی و از طریق بازار آزاد عرضه شوند.
گرایش سیاسی آنارشیست ها هر طور که باشد( اجتماع گرا باشند یا فردگرا)، مسئله ی فلسفی پیش رویشان این است که چگونه قرار است جامعه ی آنارشیک را حفظ کرد. این مسئله شایان تدقیق است و باید ناهمسازی های احتمالی چنین جامعه ای را بررسی نمود. آنارشیست های تاریخ نگر معتقد اند که آنارشی حالت نهایی دولت است که انسان (ناگزیر) به آن می رسد – آنها با کلیّت نظریه ی مارکس موافق اند. مطابق این نظریه تاریخ (و آینده) به دوره های قراردادی تقسیم می شود که ویژگی شان حرکت به سوی کمتر شدن اتوریته در زندگی (یعنی زوال تدریجی ساختارهای سرکوبگر یا تقسیم کننده ی جامعه است)، و این حرکت اجتناب ناپذیر است. آنارشیست های رادیکال ادعا می کنند که آینده را تنها با نبرد می توان از آن خود نمود، پس باید در برابر هرگونه تحمیل اتوریته بر کنش های فرد ایستادگی کرد – این مبارزه جویی شامل کنش فعالانه ی آنارشیست ها برای خراب کردن، بی اثر کردن و امحای ابزارهای جبّاریت دولت نیز می شود؛ جناح مساوات گرای آنارشیسم فقط دولت را جبّار می داند اما کسانی که همدلی بیشتری با نقد اخلاقی سوسیالیسم به سرمایه داری دارند، بر سرشت سرکوبگر شرکت های چندملیتی و کاپیتالیسم جهانی تأکید دارند. در مورد شیوه ی نفی اتوریته، برخی آنارشیست ها مسالمت آمیز عمل می کنند ( و از اعتراض گاندی به حاکمیت بریتانیا بر هند سرمشق می گیرند)، بقیه توسل به خشونت را برای حفظ آزادی شان از جبر خارجی مباح می شمارند. برخی شاخه های آنارشیسم، همسو با لیبرال های مدرن و برخی سوسیالیست ها و محافظه کاران، جهان مادی و پیشرفت اقتصادی را یک ارزش ذاتی نمی دانند. آنارشیست هایی که مخالف پیشرفت اقتصادی (یا 'سرمایه داری جهانی') هستند اهداف دیگری را برای آرمانشهر سیاسی شان می جویند. یکی از این اهداف بسیار شبیه آخرین نظریه ی سیاسی مطرح، یعنی محیط گرایی است.
آنارشيسم در فرهنگ Britanica :
آنارشيسم نامي است که به يک مسلک يا نظريه زندگي و اداره کردن جامعه اطلاق ميشود که تحت آن جامعه بدون دولت تصور مي گردد – هماهنگي در چنين جامعه اي نه از طريق اطاعت از قانون يا فرمانبرداري از قوه حاکمه بلکه از طريق توافقات آزاد بين گروهها، ممالک و حِرَف گوناگون که آزادانه به خاطر توليد و مصرف و همچنين براي ارضاي انواع بيشمار نيازها وآرزوها تشکيل شده اند تامين مي شود. در جامعه اي که در اين راستا ساخته مي شود اتحادات ارادي که اکنون درحال فراگرفتن همه حوزه هاي فعاليت بشري هستند وسعت گسترده تري خواهند گرفت تا آنجا که جانشين دولت و همه کارکردهاي آن خواهند شد. اين اتحادات ارادي نماينده شبکه درهمتنيده اي است که از تعداد بيشماري گروه و اتحاديه محلي، منطقه اي، ملي و بين المللي موقت يا کم و بيش دائم با اندازه ها و درجات مختلف براي انواع مقاصد تشکيل شده است: توليد، مصرف و تبادل، ارتباطات، بهداشت، آموزش، امنيت متقابل، دفاع از ملک و غيره؛ و ازطرف ديگر براي ارضاي نيازهاي روزافزون علمي، هنري، ادبي و اجتماعي تشکيل شده اند. علاوه براين چنين جامعه اي نماينده هيچ چيز تغيرناپذيري نيست. در مقابل- همانطور که در مقياس بزرگ در حيات آلي ديده مي شود- هماهنگي، ناشي ازسازش و بازسازش متغير موازنات بين شماري از نيروها و تاثيرات است، و اين سازش آسانتر به دست مي آيد اگر هيچکدام از نيروها ازحمايت خاص دولت بهره نبرند. اگر جامعه بر اين اصول سامان گيرد، بشر نه دراعمال آزادانه قدرتش در کارهاي خلاق به خاطر انحصار سرمايه داري که توسط دولت برقرار مي شود محدود خواهدگشت؛ نه دراعمال اراده اش به خاطر ترس از تنبيه يا فرمانبرداري از عناصر فردي يا متافيزيکي محدود خواهد گشت - که هر دومحدوديت به کاستي ابتکار وپستي ذهن مي انجامند. بشر در فعاليتش از درک خود راهنمايي مي گيرد که لزوماً شامل تأثرات کنش و واکنش آزادانه است بين خود او و درک اخلاقي محيطش. بشر به اين ترتيب قادر خواهد بود همه استعدادها و قوايش –ذهني، هنري و اخلاقي- را به تکامل تام برساند بي آن که به خاطر زياده کاري براي انحصارطلبان يا به خاطر پستي و تنبلي ذهن اکثريت اين استعدادها سرکوب شوند. به اين ترتيب بشر قادر خواهد بود به فرديت تام برسد چيزي که درون سيستم فردگراي امروزي يا هيچ سيستم سوسياليسم دولتي يا به اصطلاح دولت ميسر نيست. نويسندگان آنارشيست، علاوه بر اين، در نظر دارند که تصورشان يک مدينه فاضله ساخته شده بر مبناي روشهاي پيشيني نيست که برمبناي چند اصل موضوعه به دست آمده باشد. اين تصور، نويسندگان ادعا مي کنند، نتيجه تحليل گرايشاتي است که في الواقع درکارند حتي اگر سوسياليسم دولتي موقتاً جانب اصلاح طلبان را بگيرد. پيشرفت فنون نو که به طرز خيره کننده توليد ملزومات زندگي را آسان مي کند؛ رشد روح استقلال و گسترش سريع ابتکارات و ادراکات آزادانه در همه شاخه هاي فعاليت – شامل آنهايي که سابقاً مختص دولت و کليسا بود- به شکلي مدوام اين تمايلات دولت-نوين را تقويت مي کنند.
فلاسفه و نويسندگان مطرح اين مکتب :
ميخائيل باکونين , پطر کروپتکين , ويليام گادوين , اريکو مالاتستا , پير ژوزف پرودن , نوام چامسکي , ماري بوخين
۱) مخالفت با هرگونه قدرت مرکزي و يا هر روشي که در نهايت به تائيد چنين قدرتي ختم شود.
2) مخالفت صريح با قانون و قانونمندي.
3) خواست آزادي تمام و کمال و بي چون و چرا بر اي تک تک افراد جامعه بنا به هر نوع شرايطي که دارا هستند.
4) اعتقاد به اين اصل که در روي زمين هيچ چيز متعلق به هيچ کس نيست و همه چيز متعلق به همه کس است.
منبع: ویکیپدیا