
هرروزمون چَن شَن بَه س و ساعتمون چن ده
روزامون چه كوتا شده شبا چه بلنده
وقتي جشني چيزي داريم دنيا عزاداره
وقتايي كه عزاداريم عالمي مي خنده!
گوريلاي ول از قفس كفتاراي هاريم
مورچه هاي بي آرواره گاواي پرنده!
همه ي چند و چونمون برگشتي و تُخمي
بالامون و پايينمون كثافت و گنده
نگاهامون همش به هم دلامون مريضه
روح و رواناي خراب اعصاباي رنده
مملكت اعصاب خوردا ملت رواني
از همه دنيا بريده از همه جا كنده
تو خيابونا پره از آهواي پرواااار
تو خيابونا پره از گرگاي درنده
زن و مرد و رابطه و عاطفه ي بيمار
قرص ضد بارداري و بي حس كننده
تمام اين دري وريا يه طرف اينجا
يكي بياد به من بگه ساعتمون چن ده!
![]()

افسانه
بچم سال هشتاد سماور برگشت روش تمام پاهاش سوخت سه تا از رگاي عصب پاش قطع شده بود دكترا نفهميدن تا سه سال سال هشتادوسه بچم عصبي مي شد جيغ مي زد پاشو مي كوبيد تو شيشه و در وديوار برديمش تهران پيش روان پزشك معالجه كرد گفت عصباي پاش سه تاش پاره شده همون موقع اگر عمل مي كرديد مي شد پيوند زد الان ديگه سر مويرگه سيا شده براش قرص اعصاب نوشته الان دوساله هفته پيش بردمش كلينيك رسالت پرونده شو فرستادن واسه اعصاب وروان نوبت گرفته بوديم برا الكتريك شوك نرفته بوديم مي گن الان بايد بخوابه اون تو دو سه ماه مرتب بايد بهش بدن شوك تا اعصابش برگرده...
حالا بچم دورچشاش سياشده هفته پيش آقام رفته از روستامون سيد آورده دعا و طلسم واينام نوشته سيصد هزار تومنم اون جا داديم به دعانويسه كاري نكرد اونم...برديمش انرژي درماني دكتر نورافزا هست كه مجله زندگي باش مصاحبه مي كنه؟ هشتصد هزارتومنم اون جا داديم اونم فايده نداشت بچم فكش عين انبر قفل مي شد از دماغش آب زرد ميومد بيرون...حالا مي گن الكتروشوك بديم بهش هفته اي دوبار تشنجش برطرف مي شه اما مي گن بچه موهاش سفيد مي شه در اثر اين اشعه هاي مال شوك و نمي دونم مي گن پوستش چروك مي شه دندوناش مي ريزه...يه يك يك و پونصدم لابد بايد برا آسايشگاه مي خوان...
اسدالله
آقاي دكتر من بازار كار مي كنم مغازه داريم اونجا لوازم الكتريكي و قطعات الان يه هفته س من انگار تو سرم يه صداهايي هست مثل صداي اره مياد راه كه مي رم نفسم تند تند مي شه همه ش بايد چشامو ببندم راه مي رم تلو تلو مي زنم چشمو دو سه بار فشار مي دم مي بينم مثلا صداي خيابون وموتور بوده من فكر كردم توسرم صدا ميومده...اولش اون دو سه روز اول يكي دو بار اين جوري مي شدم همه ش فكر مي كردم تو سرم صدا مي پيچيد گفتم مال غذاي چرب و ايناس دوسه روز روزه گرفتم خوب نشد از ديروز چهار پنج دفه سرم خالي كرد توراهرو و پياده رو و اينا ماشينا بوق كه مي زدند توي سرم مي سوخت شنواييم تا سه چهار ديقه درست نبود گفتم بيايم خدمتتون نوبت گرفتيم الان خدمت شما آقاي دكتر من خيلي وضعم ناجوره بگينا؟البته يهويي اين جوري شده من قبلن چيزيم نبوده سيگاريم نبودم...نيافتيم يه دفه زمين گير بشيم آقاي دكتر ما حالاحالاها كار داريم بايد رو پا باشيم كاسبي كنيم تروقرآن اگه چيزي هستم به خود ما بگيد من مثلا برم چن وخت مرخصي و خلاصه از اين كارا...
كمال الدين فخر اردوبادي(قرن نهم هجري)
ديريست كه ماخيولياي سخت دماغ ما را به يغما برده و روان ما را سراتاسر حايل آجرين در برگرفته.به بارگاره حضرتش كه عرض حال مي بريم ما را نداي لبيك در نمي دهد و مستجابمان نمي پندارد.
بارالها
توصابري و سبحاني ، صاحب وجوب و امكاني پيدايي و در نهاني و اله مطلقي و جاني !
آنگونه ام ساز كه عمري به راز و نياز به دركاهت روي آورم و باز در قامت هر نماز به جات آورم و در سوز و گداز به درگاهت افتم دراز به دراز...
تو مرا شاهدي و برهاني
تو مرا رحمتي ورحماني
دل و دين صد فسار مي بندند
تو مر از هر فسار برهاني
دي جي اميد
من ديگه دارم مي شم ديوونه آخه دافم مي دونه كه من هر شب مستم كه دست تودستش مي رقصم نمي گم كه خسته م مي خواب تا صُب بچرخم برقصم كه كم كم دافم بگه من هم عاشقت هَسَم آروم ونم نم توخيابون راه مي رم زير بارون آخه من مستم!
آه
آه
هِه هِه!
نيلسون
جي كيو دبليو
چاغال تو فكر كردي مي توني مثل ما بياي بخوني اينجا محله جردن طهرونه اينو هر چاغال زاخاري مي دونه كه نمي تونه مثل ما رپ بخونه آخه ما ها هستيم سوژه هاي طهرااااااان اين جا كه بوده پايتخت ايران
آه
آه
رپ بازاي طهرااااااان...
و من...
هيچ كاري به اين كارا ندارم!نوشابه مو مي خورم...
خرم رو مي رونم...
كارمم بلدم!
پايان...

جوجه ماشيني موجود بدبختي ست.چيزي به اسم پدر و بد تر از آن مادر در زندگيش وجود ندارد.چشمش را كه به اين دنياي دون باز مي كند نوار نقاله است وكارخانه جوجه كشي و بدبختي.آيا اين امر به ذهن جوجه ماشيني متبادر مي شود كه خود او هم اصولا نوعي ماشين است كه زندگي را با لوله اي چيزي به او شياف كرده اند؟
جوجه هاي ماشيني از تصور خانه و خانواده خلاص اند. نه مثل جوجه هاي رسمي و خانه گي كه مي دانند بايد رسم فرزند بودن و جيك جيك كردن و دانه ورچيدن و غيره را به جا آورند.جيك جيك جوجه هاي ماشيني يك رفتار سيستماتيك است.اي مرگ بر سيستم!
اگر به عنوان مثال در بين خيل عظيم جوجه هاي ماشيني جوجه اي متولد شود كه قواره اش دوبرابر بقيه باشد يا رنگش به صورت تصادفي آبي باشد يا صدايش به جاي جيك جيك، پيف پيف باشد نه تنها به عنوان رهبر و مقتدا و فرستاده خداوند در بين جوجه ها شناخته نمي شود بلكه كارگران كارخانه بلافاصله سر به نيستش مي كنند.
جوجه ماشيني حتما بايد ماده باشد!جوجه خروس ها را يا در آب آهك مي اندازند يا اينكه آنها را به دوره گرد هايي مي فروشند كه با اسپري رنگشان كرده و در خيابان ها وكوچه ها با اشياء پلاستيكي مستعمل و دسته دوم معاوضه شان مي كنند.
تصورش را بكنيد: رنگ هاي بنفش و سرخ و نارنجي را با اسپري روي سر و هيكل جوجه هاي تازه متولد شده خالي مي كنند...رنگ هاي شيميايي تخمي با بوهاي گند وگهي...
به همين خاطر است كه اكثر جوجه ها بر اثر استنشاق اين رنگ هاي كثافت مسموم مي شوند و غالبا دو سه روز بيشتر دوام نمي آورند.
آن هايي كه شانس مي آورند و سالم مي مانند در نهايت با دمپايي پاره و قوطي هاي پلاستيكي مايع ظرفشويي و از اين دست معاوضه مي شوند و يا اينكه دانه اي سيصد چهار صد تومان در خيابان ها به فروش مي رسند.
پيش بيني اين قضيه هم واضح است.هيچكس براي مادربزرگ يا نامزد يا دوست پسرش جوجه ماشيني نمي خرد.اين موجودات بي نوا حكم اسباب بازي كودكان نق نقويي را دارند كه مدام بهانه مي گيرند و آدم دلش مي خواهد يكدفعه پرتشان كند توي حوض!سرنوشت جوجه هاي ماشيني فلك زده در اين باره چند حالت دارد؛يا از گرسنه گي مي ميرند يا توي كيسه هاي پلاستيكي خفه مي شوند...يا زير دست و پاي بچه ها له مي شوند يا اينكه در عين ضعف و گرسنه گي خوراك كلاغ ها و گربه ها مي شوند و يا ...
خلاصه اينكه آن قدرت مادرقحبه اي كه زندگي را مثل جريان برق به اين موجودات ناشناخته فلك زده شياف مي كند و به فاصله كمتر از چند روز كاري به يكي از طرقي كه در بالا ذكر شد موجبات زجركش شدن آنان را فراهم مي آورد...وايييييييييي!
اگر کوسه ها نیامدند...

مرا بخوابانید توی دریا که اگر کوسه ها هم آمدند دستم را بکنند...

مكان: يكي از واحد هاي دانشگاه آزاداسلامي
شخصيت ها:
-حاج آقا نخعي رييس دفتر فرهنگ اسلامي دانشگاه
-دانشجوي قدبلند با موي دم اسبي و ريش تيز تيز
-آقاي زين الدين از دانشجويان ارزشي
پيكان دانشگاه آزاد از روي جدول بلوار شهيد مصيبي رد شده و رفته توي درخت چنار.کاپوت جمع شده و ازش بخار بيرون مي زند.حاج آقا نخعي مرد چاق كوتاه قد سرش را از روي فرمان بر مي دارد و هاج و واج اين طرف و آن طرف را نگاه مي كند. چند تا از دانشجوها كه مثل هميشه لب جدول نشسته بودند با احتياط به طرف ماشين مي آيند.حاج آقا نخعي عمامه اش را مرتب مي كند و از توي آينه پيشاني خراش برداشته اش را نگاهي مي اندازد:
- چي شد يهويي...استغفرالله ربي و اتوب اليه ( شيشه ماشين را پايين مي كشد و به دانشجوها نگاه مي كند) برادرا بياين يه دستي به اين ماشين بزنيد صواب داره...(از ماشين پياده مي شود)
يكي از دانشجوها كه قد بلند با موهاي دم اسبي و ريش تيز تيز است جلو مي آيد و سينه اش را
سپر مي كند:
- حاج آقا سلامن عليكم...والا اين ماشيني كه من مي بينم كارش از يه دس و دو دس گذشته...جُف پا باس رف روش!
دانشجوها همه مي زنند زير خنده.دوسه تاشان هم كه شير شده اند زير لفظي تيكه پراني مي كنند و پنهان مي شوند.حاج آقا نخعي خيلي بهش برمي خورد:
- شما اسمتون و شماره دانشجوييتون و كارت دانشجوييتون رو لطف كنيد لطفا...
- حاج آقا اين چيزايي كه خواستين همه ش رو كارت دانشجوييم هست!
خنده و مزه پراني بيشتر مي شود.حاج آقا نخعي كه حالا يك باريكه خون بالاي ابروش دوربرداشته خيلي سعي مي كند خودش را آرام جلوه بدهد:
- بسيارخوب...همون كارت دانشجوييتونو بديد به من لطفا...
- اولا كه همرام نيست...درثاني ...چرا؟
يكي از دانشجويان كه پيراهن مردانه مشكي پوشيده و شلوار فاستوني پاش كرده با يك كاپشن عقابي تايواني و يك شال گردن سبز " السلام عليك يا صديقة الشهيدة " كه دور گردنش انداخته دوان دوان
سر مي رسد.حاج آقا نخعي دانشجوي قدبلند مو دم اسبي ريش تيزتيز را فراموش مي كند.دانشجوي پيرهن مشكي سراسيمه به طرف حاج آقا نخعي مي دود:
- سلام حاج آقا...يازهرا...چي شده حاج آقا؟ تروقرآن مجيد چي شده حاج آقا...يعني ما لياقت نداشتيم كه شما نشستين پشت فرمون..آره ديگه حاج آقا...ما لياقت نداشتيم.مالياقت نداشتيم.
- عليكم السلام و رحمة الله آقاي زين الدين...لطف خداست ديگه...اون ها رفتند و ماها مونديم...اين دو سه قطره خون هم فداي همه ارزش ها...نه چيز حادي نيست الحمدلله...نمي دونم چه طور شد سر از بلوار و درخت و جدول درآورديم.اين ماشين هاي دانشگاه آزاد هم مسئله دارن همه شون...
- خدا ما رو مرگ بده يه تار مو از سر شما كم نشه حاج آقا نخعي...به خدا توي دفتر بودم تا شنيدم اومدم اينجا(رو به باقي دانشجوها) برادرا بفرمايين...چيزي نشده ...بفرمايين متفرق شين خواهش مي كنم.
دانشجو ها كم كم پخش و پلا مي شوند. زين الدين از جيب شلوارش يك دستمال سبز در مي آورد
و به حاج آقا نخعي مي دهد.به طرف پيكان مي رود و وراندازش مي كند:
- ماشالله چقدر محكم زديد به درخت...
- يعني چي آقاي زين الدين؟
- يعني..هيچي...يعني مي گم الحمدلله كه خودتون هيچي تون نشد الحمدلله!
- آها...الحمدلله رب العالمين...مي گم آقاي زين الدين يه زحمتي بكشيد...
- امر بفرماييد حاج آقا...ما سرباز شماييم اگه لياقتشو داشته باشيم.
- لطفا اون موبايل منو از توي داشبورد ماشين بياريد يه زنگ بزنيد موتوري بياد اين ماشينو بكسل كنه...
- ولي ...حاج آقا...
زين الدين مكث مي كند.حالا ديگر ازجلوي ماشين دود هم بلند مي شود.حاج آقا نخعي هم انگار متوجه دود شده ...هردو آرام آرام تا آن جا كه ممكن است از ماشين فاصله مي گيرند.زين الدين مردد وايستاده كه حاج آقا نخعي دوباره درخواستش را تكرار مي كند:
- آقاي زين الدين لطفا اون موبايل من رو از داشبورد بديد يه زنگ بزنيم به واحد موتوري دانشگاه بيان اين ماشينو بكسل كنند...صورت خوشي نداره...اين دانشجوها هم كه منتظرند بهانه اي بدست بگيرند و غائله درست كنند...
دانشجوهاي دختر و پسر دسته دسته و تكي از كناره هاي بلوار رد مي شوند اما هيچكس جلو نمي آيد.فقط بعضي ها سركي مي كشند و خنده مي كنند و مي روند.زين الدين شستش خبردار شده.به تته پته مي افتد:
- ولي...حاج آقا...
- لااله الا الله وحده لا شريك له...ولي چي آقاي زين الدين؟...اوخ اوخ ...پيشاني بنده خون آمده شما ولي ولي مي كنيد؟من اگر خودم مي تونستم كه به شما نمي گفتم...
- حاج آقا ...حاج آقا...داره دود مي ده!
- چي داره دود مي ده؟استغفرالله...
- حاج آقا پيكان...دود داره مي ده!!!
- عجب...بنده فكر كردم داره دود مي گيره!بجمبيد ديگه آقاي زين الدين...من بايد برم نشراسلامي جلسه دارم ساعت سه...
زين الدين انگار چيزتازه اي كشف كرده باشد:
- ولي حاج آقا با اين ماشين كه نمي شه...خارش...يعني مي گم داغون شده حاج آقا...تازه...داره دود مي ده...شما با يه ماشين ديگه برين من خودم اينو رديفش مي كنم...
حاج آقانخعي به ستوه آمده:
- آقاي زين الدين جز من وشما اينجا كسي كه نيست...من كه نمي تونم برم به اين دانشجوها بگم...شما كه از بچه هاي ارزشي دانشگاه هستيد بايد توي صحنه حاضر باشيد...اگر در اين يك كار كوچك كه من از شما خواستم موفق نشيد فردا در عرصه هاي مهم اين مملكت مي خواهيد چه كار كنيد؟من اگر خودم مي تونستم مي رفتم موبايلو مي آوردم...نيازي هم نبود شما را بندازم تو زحمت...اما مي بينيد كه...(بادستش جاي خراش را نشان مي دهد و گردنش را كج مي كند) تازه اجر شما هم محفوظه...
- حاج آقا فرموديد اجر من ياد يه مسئله اي افتادم...
- چه مسئله اي؟؟؟
زين الدين من و من مي كند.فكري توي سرش دويده:
- حاج آقا اون مسابقه كتاب خواني رو يادتون ميآد كه انشالله؟
- كدامشون رو؟...آداب زندگي پيامبر اعظم رو مي گيد يا هولوكاست ستيزي در تشيع رو...
- همون هولوكاستو عرض كردم حاج آقا...اگه خدا قبول كنه ما هم توش شركت داشتيم...خواستم ببينم اگرممكنه اين پاسخنامه ما رو بگيد با دست باز تصحيح كنند...خيلي ممنون مي شم ازتون...
حاج آقا نخعي مي فهمد كه چه ركبي خورده.از طرفي هم نمي خواهد به ماشين كه كوف كوفش هم درآمده نزديك بشود.دور وبرش را نگاه مي كند.بجز دوسه تا از آدم هاي متفرقه كه هميشه اين جور جاهايي پرسه مي زنند هيچكس نيست...زين الدين لبخند معنا داري را توي صورتش نگه داشته و منتظر جواب است...حاج آقا نخعي تقريبا درمانده شده است:
- البته ما دستي در امتياز دهي نداريم اما ...
- (حرف حاج آقا نخعي را قطع مي كند) حاج آقا پس ما بريم از دانشكده انساني زنگ بزنيم بيان خودرو رو ببرن!
- خيلي خب حالا شما لطفا اون موبايل و كيف و وسايل منو از ماشين بديد ببينيم چه كار مي شه كرد اينشالله!
- پس حاج آقا حله انشالله؟؟؟(مكث) حاج آقا قبـِلتَ؟
- اينشالله...
زين الدين فوري كيف دستيش را كنار جدول مي گذارد و به طرف ماشين مي دود و در يك چشم به هم زدن كيف و موبايل حاج آقا نخعي را بيرون مي آورد و بهش تحويل مي دهد:
- خب حاج آقا...اين هم از كيف و تلفن همراهتون...خدمت شما...ما ديگه رفع زحمت كنيم...راستي يادتون نره...ما رو هم دعا بفرماييد...اون قضيه مسابقه رو هم يادتون كه هست انشالله؟
- انشالله!
زين الدين خداحافظي مي كند و دوان دوان دور مي شود.پيكان دانشگاه آزاد با كاپوت مچاله شده و صداي كوف كوف و دود و بخار محكم به درخت چنار بلوار شهيد مصيبي دانشگاه چسبيده...حاج آقا نخعي عصباني، دستمال سبز رنگ را دور مي اندازد:
- كره خر عوضي فقط مي خواست امتياز بگيره!مي دم حراست پدرشو در بيارن...
دانشجوي قد بلند با موي دم اسبي و ريش تيز تيز دوباره پيداش مي شود.همزمان با او يك وانت زامياد آبي هم سر مي رسد.دانشجوي قد بلند به حاج آقا نخعي سلام مي كند:
- حاج آقا رفتيم موتوري دانشگاه گفتيم وانت بفرستن...كاري كمكي چيزي اگر هست ما هستيم خلاصه...
حاج آقا نخعي اصلا به روي خودش نمي آورد،عمامه اش را مرتب مي كند:
- اگر ممكنه با موبايلتون يه زنگ بزنيد آژانس بياد من ساعت سه جلسه دارم...اين ماشين هاي دانشگاه آزاد هم همه شون مسئله دارن!!!
دي ماه
آقا مرتضا رفته بود مستراح.بطري ساولن را هم با خودش برده بود.منير داشت تو آشپزخانه مرغ پاك
مي كرد و زير لبي لری مي خواند.داد زد:
- مرتضا رُب گرفتي؟
آب گرم كن رفته بود روي شصت.آقا مرتضا هلك و هلك لاي در را باز كرد و جواب داد:
- د ِ مگه اين باباسيل لامصب مي ذاره آدم چيزي يادش بمونه؟ نه يادم رفت!
- پس من مرغو با چي درست كنم آخه؟ بو گــُه مي ده اين جوري...دراومدي بيرون برو يه
رب بخر بيا...يه كيلويي...
- من با اين وضع معده رودم نمي تونم...اين ساولنم كه تهشه آخــــــــه!
- چرا نمي توني؟؟؟يه ديقه شلوارتو بپوش برو از آقا مهدي بخر بيا...خوبه يه هوايي هم مي
خوره به كلت!(زير لب) يه هوايي م مي گيره به اون آقا دايي گشادت!
- هااااااااا؟
- هيچي..مي گم برو يه رب يه كيلويي بگير بيا...بدو اين مرغ بو گه گرفت!
- من نمي تونم.درد دارم.
آقا مرتضي در را بست و برگشت داخل مستراح.از لاي در بسته هر چند وقت صداي آخ و اوخ و فحش
بيرون مي زد:
- اي خارتو مادر قحبه!!!اوخ اوخ اوخ...اوفففففففففففففففف...
منير چاقوي آزادي را كه تكه چربي مرغ مثل ان دماغ بهش چسبيده بود كوبيد توي ظرف شويي و
آب داغ گرفت به دست هاش و گفت:
- من ديگه كار ندارم...خودت بيا مرغ درست كن...هي بهش مي گم بو مي ده به خرجش
نمي ره...از صب علي الطلوع تا بوق سگ با اون بند و بساط قوطي و قاشقكش تو دس به آبه!!!
بابا جون من...خب باباسيل داري برو دكتر...دوا بگير...چه مي دونم..عملت كنه...اضافه
روده هاتو برات بچينه كه از همه جات نزنه بيرون...من چه گناهي كردم آخه...اي خداااااااااااااااا...
آقا مرتضا هنوز توي مستراح بود.
منير چادرش را از چوب لباسي دم راهرو برداشت.كيف سياهش را هم برداشت و در را باز كرد:
- من مي رم رب بگيرم از آقا مهدي...آهاااي...مي گم من دارم مي رم رب بگيرم
از آقا مهدي...حواست به تلفن باشه خانم حسيني زنگ زد بهش بگو من سه شنبه
نمي تونم بيام مولودي...اصلا ولش كن ...خودم ميام بهش مي گم...شنيدي چي گفتم؟؟؟
گفتم ولش كن خودم ميام بهش مي گم...
آقا مرتضا هنوز توي مستراح بود.منير در را بهم زد و رفت.
***
در مستراح باز شد و آقا مرتضا با قوطي ساولن داخل شد.منير داشت توي آشپزخانه مرغ مي شست
و آواز مي خواند.آقا مرتضا در را بست و قوطي را گذاشت لب دستشويي.شلوارش را كشيد پايين
و به آينه قدي كه به در وصل بود پشت كرد و روي انگشت هاي پاش ايستاد و دولا شد و چشمهايش
را ريز كرد:
- آخ آخ آخ...ووااااي...نگاه كن ترو ابالفضل...وااااااييييي...چه كار كنم با اين زخم آخه...
اين باباسيل نيس كه...عفونته...اوخ اوخ اوخ...
منير از بيرون داد زد:
- مرتضا رب گرفتي؟
آقا مرتضا دندان قروچه كرد.مي خواست جواب ندهد.قوطي ساولن را برداشت وته مايع زرد رنگ
تهش را دو سه بار چرخاند. لاي در را باز كرد و جواب داد:
- د ِ مگه اين باباسيل لامصب مي ذاره آدم چيزي يادش بمونه؟ نه يادم رفت!
لاي در باز بود.شلوارش را كه تا نيمه كشيده بود پايين كامل در آورد و يك تكه پنبه از جيبش در آورد.
منير داشت بلند بلند يه چيزي مي گفت.قوطي را فشار داد.دو سه قطره زرد رنگ چكيد روي پنبه.
آقا مرتضا شاكي شده بود:
- من با اين وضع معده رودم نمي تونم...اين ساولنم كه تهشه آخــــــــه!
منير باز داشت حرف مي زد.اصلا سرش نمي شد.آقا مرتضا داد زد:
- هااااااااا؟
- هيچي..مي گم برو يه رب يه كيلويي بگير بيا...بدو اين مرغ بو گه گرفت!
- من نمي تونم.درد دارم.
آقا مرتضي در را بست و برگشت داخل مستراح.پنبه را كه كم كمك نم ساولن را به خودش كشيده
بود آرام گذاشت روي زخمش.يهويي دادش هوا رفت:
- اي خارتو مادر قحبه!!!اوخ اوخ اوخ...اوفففففففففففففففف...
صداي غر و لند منير حتا از در بسته هم شنيده مي شد.آقا مرتضا تازه به سوزش ساولن عادت
كرده بود.دكتر نرفته بود اما يكي از همكار هاي سابقش هم كه همچين مرضي را داشت بهش
گفته بود كه روزي دوسه نوبت با پنبه و الكل بمالد به زخم.گفته بود اين باباسيل است و اين جوري
خوب مي شود.روزي دو سه نوبت پنبه و الكل شده بود تمام روز پنبه و ساولن. و اين كار خيلي
درد ناك بود.سوزشش رفت. وايستاد روي شلوارش كه كف موزاييك ها جمع شده بود.كشيد بالا.
قوطي خالی ساولن را انداخت توي سطل آشغال اردكي گوشه دستشويي.بيرون آمد.چشمهايش
را به هم فشار داد. صداي منير قطع شده بود. در عوض تلفن روي ميز داشت زنگ مي خورد.
آقا مرتضا مكث كرد.دوباره چشم هايش را فشار داد و اوخ اوخ كرد.برگشت طرف مستراح.

۱
من مرغ طوفانم و از اخته گی نمی ترسم...
ببخشید که نمی ترسم.ببخشید که نمی ترسم!
۲
منم بچه مسلمان...
شبا دیر دیر می خوابم و صبا زود زود پا می شم...
بابام می خواد برام T72 بخره!
۳
من یک کمونیست شیعه تشریف دارم.
بدید بترکونم...
۴
من هولو ام و تو جیب جا می شم.
۵
مرگ بر هولو...