ربه كا افتاده بود توي چاه توالت.قرار بود دهانه كاسه را به خاطر اوكه خيلي كوچولوبود تنگ كنند اما يادشان رفته بود. و ربه كا كوچولو كه دستشوييش گرفته بود سر خورده بود و افتاده بود توي چاه.
قبلنا هروقت كه از بالا به ته چاه توالت نگاه مي كرد همه كثافت ها را و بوها را مي ديد و حالش يه جوري مي شد اما الان كه درست افتاده بود در مركز همان جايي كه هيچوقت فكرش را هم نمي كرد همه چي برايش فرق كرده بود.
چاه كوچك توالت با آن آب و كثافت هاي توش تبديل شده بود به يك استخر مربعي آبي رنگ كه دو تا شناور صورتي و زرد توي آب آبيش بودند و همه جاي آن بوي خوب حمام مي داد.
ربه كا كه آب بازي را خيلي دوست داشت شروع كرد به دست و پا زدن و سرش را زير آب مي كرد و در مي آورد.آب استخر تا زير دماغش بود وحالش را جا مي آورد.واي خداي من.يك استخر مربعي بزرگ تنها براي ربه كا!
چون او از بس ريزه ميزه بود جلوي هيچ كس لباس هايش را در نمي آورد و هميشه دوست داشت تنهايي شنا كند.
اين استخر مربعي بزرگ براش يك هديه بود.
چه خوب بود كه مي توانست تا هر موقع كه دلش مي خواهد آب بازي كند.
فرداي آن روز بابا و مامان ربه كا از آن جا رفتند!
بهنام عباسی فر.مهرهشتادوپنج