تبليغاتX
4DL
یک به جهنم بزرگ

 نثار تمام هرزه گی های خودخواسته بهنام عباسی فر...

+ نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:2 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

توضیح:

نمی دانم از کجاش باید شروع کنم.از آنجایی که خودم می دانم یا آنجایی که خود به خود دانسته می شود.به هر حال مسئله اینجاست که منم.کاغذم است.مدادیاخودکارم است.و در نهایت همه چیزی که باید در یک انسان وجود داشته باشد تا او را به نوشتن چیزی که دقیقا نمی داند چیست سوق دهد.       این متن در بهترین موقعیت خود قرار دارد.مثل فرورفتگی موقتی جالبی که هنگام خندیدن روی صورت بعضی از زن ها درست می شود.

 

۱

کاغذ توالت را لوله کردم و تا آنجا که می شد چپاندم توی سوراخی که گلوله روی شکمم درست کرده بود.دو تاانگشتم را که فشار می دادم خون و آب یا چیزی شبیه آب ازش بیرون می زد.در مستراح را نیمه باز و با پای راست نگه داشته بودم.دستمال توالت واقعا چیز مزخرفی ست.اصلا دستمال کاغذی مزخرف است.حالت تهوع عذابم می داد.همه جا خیس بود.

۲

روی تابلوی جلوی انبار نوشته بود:اجاره داده می شود.کنار در بزرگ یک شیشه خالی نوشابه افتاده بود که از خاک تویش معلوم بود مال خیلی وقت پیش است. لای در باز مانده بود اما برای کسی اهمیت چندانی ایجادنمی کرد.قرار بود یک نفر مدت ها پیش بیاید و انبار را ببیند. یک مشتری با یک وکیل . به هرحال این سالن انباری باید اجاره داده می شد.

۳

در مستراح را بستم.خودم بهتر از هر کسی افت فشار خون را توی رگهایم احساس می کردم.سوراخ شکمم تا  چاهک مستراح با یک خط قرمز رنگ خونی به هم وصل شده بود.هرچه بیشتر فشار می دادم بیشتر خون بیرون می زد.اما مگر خون آدمیزاد نباید لخته شود؟ترکیبی بودم از انسان و خون به اضافه اضطراب و تشویش که معمولا مخصوص چنین لحظاتی ست.آن هم توی یک مستراح زپرتی به همراه یک رول کاغذ توالت که رد انگشت های خونابه ای را تا حد فاصل مقوای مرکز به خودش جذب کرده بود.

 

۴

یک ماشین بیوک مدل هفتادونه کناره جاده ایستاد.زن جوان در را باز کرد و با احتیاط پاهاش را گذاشت روی لبه آسفالت.جلوی در بزرگ که رسید ساعتش را نگاه کرد.به طرف لای باز در رفت و سعی کرد داخل را نگاه کند.متوجه شیشه خالی نوشابه شد. طبیعی بود که با پاش ضربه ای بهش زد. شیشه نوشابه قل خورد و چند متر آن طرف تر دوباره واایستاد.خیلی ساکت بود. همه جا خیلی ساکت بود. تلفن را از کیف دستیش بیرون آورد و شماره گرفت. دوباره ساعتش را نگاه کرد. زیر لب فحش داد. تلفن را دوباره توی کیفش گذاشت و به سمت ماشین برگشت. کل این ماجرا پنج دقیقه طول کشید.

۵

نفسم به شماره افتاده بود.انگار که همه خون های روی زمین باید از سوراخ گلوله که روی شکم من درست شده بود خارج شود.یکهو چشمم سیاهی رفت و چیزی نفهمیدم.

۶

سالن انباری بزرگ بود که روی تابلوی جلوش نوشته بود: اجاره داده می شود.

اردی بهشت

+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:4 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

من از آن سوی خودم می آید!

به سوی خودم و به نفع خودم و به نفع زمان...

حتا از سمت خودم که بگذرم به شما و خودم به نظاره شما می رسم!

سیگاری به من بدهید تا باقی تمامی افسانه های دنیا را براتان تعریف کنم...

سیگاری به من بدهید!

 

 

 

+ نوشته شده در یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:52 توسط ب.اکستریمنتالیست |