تبليغاتX
4DL

 

 

+ نوشته شده در سیزدهم شهریور 1386ساعت 19:50 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

Eslovooni teens!

مردمون اسلوونی

همه با کفش کتونی

 

مردم چکسلاواکی

همه با پیر هن خاکی

 

توضیح: متن دری وری ست. شعر دری وری ست. اما خداییش تصویرش باحال است!

 

+ نوشته شده در ششم شهریور 1386ساعت 21:11 توسط ب.اکستریمنتالیست |


فیل ها رم کرده اند
شنیده شده که در این طرف و آن طرف
دو سه تا پیاده که ملیت اندونزیایی- مالزیایی داشته اند
زیر دست و پای فیل ها له شده اند.
فیل جانوری ست که اگر تحریکش کنید
یا اصولا از شما بترسد
زنده نمی مانید.

من نمی دانم آن هندوهای شعر مولوی
در آن شب تاریک
چه بلایی بر سر حیوان بیچاره آوردند
که همه جایش را دستمالی و انگولک کردند
و حیوان تکان هم نخورد.

رخ های شطرنج همیشه گوشه گیرند.

اسب ها هم که همیشه بله!

شاه ست
و بغل دستیش

وزیر

در یک مدل شطرنج
به جای وزیر ملکه وجو دارد.
حالا.


وزیر تا پایان بازی باید به گا برود
( حذف بشود)

شاه هم...
شاه لعل بدخشان تاجش را بکََند
و برای حق السکوت
به پیرزن گدایی ببخشد
که گاهی توی شعرها
و داستان های ایرانی پیدایش می شود
و دستگاه و سیستم را رسوا می کند.

( مثال : شعر اشک یتیم پروین اعتصامی
که در آن
پیرزن
برای گریه ی یک بچه ی یتیم
آن همه شعار ضد شاهی سر هم می کند

و داستان کوکب خانم
که به توجیه خوش سلیقه بودنش
ارزان ترین غذا ها را جلوی مهمان های سرزده اش می گذارد)

مابقی پیاده ها را هم بعدها مجسمه شان را می سازند

ای بابا قرمساق ها مات!


من که باختم.



+ نوشته شده در یکم شهریور 1386ساعت 20:55 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

 

گاهی اوقات غربت درونی ست. همه جا باهات است. حتا توی خانه ی پدریت. حتا با رفیق های بچه گیت. بین همه چیز ها و کسانی که قرار است تو را به خودشان وصل کنند. همه ی چیز های خوب و بدی که به تو ربط دارند.  همه ی چیزهای بد زندگی که گاهی از اولش وجود داشته اند. فقط تو باید عمر می کردی و درشان قرار می گرفتی.  والا زندگی جایش محکم است. لذت بردن و عاشقی جایشان محکم است. خانه همان خانه است. تو عوض می شده ای.زمان عوض شده. بیشتر از همه اینکه زمان از دست رفته.  اگر الان حتا در زمان هم سفر کنی و برگردی به آن سال هایی که خودت دوستشان داری باز هم یه چیزهایی عوض و بدل می شود. معلوم نیست. هست؟

 

حالا فوقش توی این همه سال چهار تا بلوار اسمش عوض شده باشد یا دو تا هتل و پارک جدید هم بهش اضافه کرده باشند. حالا فوق فوقش ده پانزده تا ساختمان بلند جدید هم به وجود آمده باشند.

شیراز و سالادش، شیراز و کریم خان زندش، شیراز و بهار مثال زدنیش. انقدر قوت دارد که حتا آدم وسط چهاراه ویکتوریا یهویی دلش هوایی بشود. گور بابای لیست سیاه رژیم. گور بابای هواپیمایی الامارات. گور بابای سال دوهزار و هفت.

باران باریده. باران می بارد. از پس هزاران کیلومتر فاصله انگار اینجا و آنجا همزمان باران می بارد. آن روزی هم که وارد اینجا شدی باران می بارید. خوب یادت هست. مدتی علاف شدی تا نوامبر و دسامبر را به جای آبان و آذرتوی تقویم تاریخ درونت جا بیاندازی. به پولشان عادت کنی. به مستراح شان عادت کنی.از همه بدتر زبانشان را یاد بگیری. مدتی علاف شدی. مدتی که همسنگ همه ی سال های زندگیت بوده. گاهی اوقات وسط فلکه گاز شیراز هم غریبی...

 

هیچ چیز از چیز دیگری برتر نیست. ماهی سیاه کوچولو. خسرو روزبه. کورش دروغین و جنایتکار. جنگ شکر در کوبا. مانیفست. احمد رشیدی مطلق. جشن فرهنگ و هنر. تئاتر خیابانی خوک بچه آتش. داریوش و اشرف پهلوی. مسعود کیمیایی و مسعود کیمیایی و مسعود کیمیایی. شراب دست ساز سه راه مروی. عهدیه و بیک ایمانوردی. نسل جوان خوشبو کننده ی دهان. ساعت سیکو. بانک داریوش. کاخ جوانان. بنگ مزار. خورش قیمه. نرگسی. جوجه کباب توری.بازار و مردم. بازار و هجره هاش. باغ ارم و هفت تنون و باباکوهی وحافظیه و همه آدمهاش. همه ی هفت تا سالن سینما و مردمش. کوچه و خیابان های زمان کودکیت. کوچه و خیابان های زمان جوانیت. کوچه و خیابان ها.

 

حالا فشرده ی همه چیز توی توست. در عبور از خیابان هایی که از فرط تمیزی فقط به درد فیلم های ویدیویی می خورند. در کنار مردمی که لا اقل مردم تو نیستند. و در گذر از زمانی که هزاران کیلومتر دورتر متوقف شده است. گه به این تاریخ. و گه به زمان حاضر. آن روز ها حتا معنای این همه گه که به در و دیوار حواله می کنی متفاوت بود.

 

جدا افتاده ای. قبلش هم جدا افتاده بودی اما معلوم نبود.تدریجا داری می میری. قبلش هم تدریجا داشتی می مردی اما سرعتش به اندازه ی الان نبود. الان کلمه ایست که معنای بیرونی اش هدر شدن و به گا رفتن است. و کیست که بگوید تا به اینجا هیچ مرتبه به گا نرفته است؟ نابودی که حتما نباید جلوی لوله ی تفنگ اتفاق بیافتد. گاهی وقتها آن قدر باید کنتاکی بخوری تا نابود شوی. فرقش فقط در زمان و سرعت گذر زمان است. مگر نه اینکه همه و البته تو از قدیم تر ها با حالت غمزده ی حسرت بار یاد می کنند. الان هم زمان قدیم است. نه برای تو. برای آینده ای که اصلا به الان و اینجا ربطی ندارد.

 

دستت را به نرده ها می گیری و استفراغ می کنی. دستت را جلوی دهانت می گیری و سرفه می کنی. دستت را به جایی نمی گیری و سردرد داری. غربت حتما درونی ست. از داخل آدم شروع می شود. از مرورآخرین دقایق دنیایی که تو ازش گریخته ای. غربت از قلبی که کار می کند شروع می شود. غربت از قلبی که کار می کند.

 

اینجا ایرانی زیاد دارد. ایرانی ها همه جاهستند. خیلی هایشان گند و گه داخلی آن کشور را هم از همان زمان پهلوی با خودشان به اینجا آورده اند. حتا اگر جهان به بی حکومتی محض هم برسد این ها پهلوی پهلوی شان بلند است. اسم سوپر مارکت هاشان. طرز لباس پوشیدنشان. مرام خیلی از مردهاشان و خلاصه گوزگوزهای سیاسی شان همه و همه پهلوی ست. از همین چیزهاست که گریخته ای. به همین چیزهاست که فحش داده ای. زن این از خانه ی آن پیدا می شود. مرد این با وجود اینکه تئوری پرداز تجدد است و سال هاست که تنه به تنه غرب مالیده یکدفه وسط مهمانی شیرجه می رود و لاله ی گوش آن را پاره می کند. مرد شاخ حسینی. زن شاخ حسینی. گاهی وقت ها به عرب های اینجا حسودیت می شود. همان هایی که گربه ها را اخته می کنند و بی ام و های جنده کش آبی و قرمز سوار می شوند. ایران کجا و دنیا کجا.

انگار نه انگار که این دنیا به جایی رسیده که دیگر بکارت نداشتن زنان و همجنس گرا بودن مردان چندان مهم نیست. در عین اینکه از بینشان دکتر و مهندس و مشاور مسکن پیدا می شود باز هم بیمارند. باز هم بین یک خروار انگلیسی زبان با آن بخش از ادبیات فارسی که مطلقا پایین تنه ایست با هم خوش و بش می کنند. مدل ورق بازی کردنشان. مشروب خوردن شان. فیلم دیدنشان و سکس کردنشان ایرانی ست. حالا اگر این بین اتفاقی دو سه تا آدم حسابی پیدا بشود عمرا به پست تو نمی خوردند. غربت همیشه درونی ست. حتا اگر دنیا به جایی برسد که همه ی مردم تویش کون لخت بگردند و آب هم از آبشان تکان نخورد. فلسفه همیشه هست. سینما همیشه هست. مسافرت همیشه هست. جنگ زرگری خدا و شیطان همیشه هست. همیشه هستند که شبانه نویسنده ها را و جنده ها را و سیاه پوست ها را نفله کنند. همیشه بوده که یوسف را و عثمان را و رومئوی قرمساق را جایی مخفی کنند و به بهای پیراهن خونی شان آدم های دیگر را نابود کنند. همیشه بوده و هست که آدم ها را نابود کنند. این همه تاریخ که پشت سر زندگی انسان ها انباشت می شود به چه درد می خورد؟ چرا کوسه ها شرح جاکشی هایشان را مکتوب نمی کنند؟ چرا قاطر ها و مورچه ها ایرانی و خارجی ندارند؟ چرا به نر و ماده گی زنبور ها کاری ندارند؟ چرا هیچ پرنده ی مهاجری پاسپورت ندارد که توی فرودگاه به خاطر ملیتش تا هفت تا سوراخش را بگردند؟ چرا همه ی این گه و گند ها مال زندگی آدم هاست؟آره. غربت حتما حتما درونی ست.

 

 ایرانی که با وطنش نمی سازد. با محیطش نمی سازد. با مردمش نمی سازد. بیرون می زند. خارجی می شود. خارجی که با وطنش نمی سازد. با محیطش نمی سازد و با مردمش نمی سازد لابد باید به خورشید سفرکند. گندیده گی مختص تو نیست. وگرنه با بیرون زدنت فراموش می شد.خانه همان است . شهر همان است. هیچ چیز از چیز دیگر برتر نیست.تنها فرقش این است که فوقش توی این همه سال چهار تا بلوار اسمش عوض شده باشد یا دو تا هتل و پارک جدید هم بهش اضافه کرده باشند. خانه همان خانه است. تنها دلیل محکم به گا رفتن همه چیز! به گا رفتن انسان حتا وسط فلکه گاز شیراز، حتا وسط چهارراه ویکتوریا!

+ نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 17:9 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

 

ما خمیر ریش باربازول را به سفارش خانم ها ساخته ایم

+ نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 23:56 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

 

ابن سعد ماجرا را اینگونه نقل کرده است:

 

ودفن بعث الحسن بن علي الی عبد الرحمن بن ملجم فاخرجه من السجن ليقتله فاجتمع الناس وجاؤوه بالنفط والبواري والنار فقالوا نحرقه فقال عبد الله بن جعفر وحسين بن علي ومحمد بن الحنفية دعونا حتی نشفي انفسنا منه فقطع عبد الله بن جعفر يديه ورجليه فلم يجزع ولم يتكلم فكحل عينيه بمسمار محمی فلم يجزع وجعل يقول انك لتكحل عيني عمك بملمول مض وجعل يقول اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق حتی اتی علی اخر السورة كلها وان عينيه لتسيلان ثم امر به فعولج عن لسانه ليقطعه فجزع فقيل له قطعنا يديك ورجليك وسملنا عينيك يا عدو الله فلم تجزع فلما صرنا الی لسانك جزعت فقال ما ذاك مني من جزع الا اني اكره ان اكون في الدنيا فواقا لا اذكر الله فقطعوا لسانه ثم جعلوه في قوصرة واحرقوه بالنار والعباس بن علي يومئذ صغير فلم يستاذن به بلوغه وكان عبد الرحمن بن ملجم رجلا اسمر حسن الوجه افلج شعره مع شحمة اذنيه في جبهته اثر السجود قالوا وذهب بقتل علي عليه السلام الی الحجاز سفيان بن امية بن ابي سفيان بن امية بن عبد شمس فبلغ ذلك عائشة فقالت‏:‏

 

فالقت عصاها واستقرت بها النوی ** كما قر عينا بالاياب المسافر

 

بعد از دفن علی {علیه السلام}، حسن بن علی به سوی عبدالرحمن بن ملجم رفت، او را از زندان خارج کرد تا او را بکشد، پس مردم جمع شدند، بدن او را به نفت آغشته کرد، و گفت که او را آتش بزنیم. عبدالله بن جعفر و حسین بن علی{علیه السلام} و محمد بن حنیفه گفتند اجازه دهید تا دل خود را از او خنک کنیم، پس عبدالله بن جعفر دست او را و پاهای او را قطع کرد او شکوه نکرد. سپس میخ داغ به چشمان او کشید، و او شکوه نکرد. سپس گفت تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه می کنی، سپس گفت اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق و تا آخر سوره را خواند، سپس چشمان او پر از اشک شد، دستور دادند زبان او را قطع کنند، پس او شکوه کرد (ضجه زد)، پس به او گفتند ای دشمن خدا وقتی دست و پایت را می بریدیم ضجه نزدی، اکنون چه شده است که وقتی می خواهیم زبانت را ببریم ضجه می زنی؟ گفت من ضجه می زنم زیرا من از در این دنیا بودن متنفرم، پس زبان او را بریدند و او را درون نمدی پیچیده و سوزاندند.

 

 

 

             منبع:  الطبقات کبری، ابن سعد، المجلد الثالث، ذكر عبد الرحمن بن ملجم المرادي وبيعة علي ورده اياه.

+ نوشته شده در بیست و سوم مرداد 1386ساعت 21:9 توسط ب.اکستریمنتالیست |

هرامش۹:شقن‌متسیس ریدم کی یاهشقن‌متسیس ریدم کی یاهرب ،دراد هدهع رب ار نآ زا یرادهگن هک یمتسیس ریدم هب یدایز دودح ات اراک و نما ،رادیاپ یرتویپماک متسیس کی تیقفومیم‌ددرگ.یناسآ نادنچ هفیظو ،یراک طیارش نیرتهب رد نآ ظفح یارــب متسیس یناسر زورــب و میظــنت ،یرادهگن لومعمتسین.یم متسیس ریدم لــغش‌دشاب زین ناربراک زا ینابیتشپ ،متسیس زا یرادـهگن و تیریدم رب هولــع دناوت.زا یتسیل ریز ردیم هدــهاــشم ،دـشاب متسیس ریدم کی هدهع رب تسا نکمم هک ار یفیاظو‌دییامن.یم تسیل نیا ندید اب‌حطس دیناوتدینک کرد رتهب ار متسیس ریدم کی فیاظو هدرتسگ.متسیس ندرک شوماخ و نشورکی یاراد هک یسکره هک دــیشاب هتشادــن تسود تسا نکمم امشدــشاب نآ ندرک شوماخ و نشور هب رداق ،تسا متسیس کی یور رب یربراــک باسح.یــتقو اصوــصخمیسرتسد لباق هشیمه ات دیراد زاین هک تــسا هکــبش یور رــب یتاــمدخ هئارا لاح رد رــظن دروم رتویپماکدنشاب.باسح‌یربراک یاهباسح داجیا‌هـیاـپ راــیسب روما زا یکی یربراک یاه‌تـسا متســیس رــیدــم کـی یا.هکبش زا یرایسب‌تسایس یاراد اه‌باسح یارب یصاخ یاه‌دیاب متسیس ریدم و دنتسه دوخ ناربراک یاهلامعا‌تسایس نیا رگ‌دشاب اه.یم ناربراک یارب حیحصان یسرــتسد قوــقح لاــمعا‌هار دناوت‌هب ذوفن یاهدوش متسیس ریدم کی ناونعب ناتراگزور ندش هایس ثعاب و هدرک زاب ار متسیس.تینمانما‌متسیس نیرت‌یم راک نآ اب ربراک کی اهنت و تــسین لصتم ییاج هب هک تسا یمتسیس اه‌دنک!تسین یلمع راک نیا هتبلا.هنوگ هب ناربراک یسرتسد قوقح دیاب نیاربانب‌هب یسرتسد هک ددرگ میظنت یادشاب ریذپناکما تیدودحم و لرتنک اب هارمه یمتسیس عبانم.یمتسیس عبانم ندرک روتینامدوــش روتینام مئاد روطب ات دراد زاین یمتسیس ره.تسا نکمم راک نــیاتپیرکسا طسوت‌مرن ای و اه‌هب هلخادم اـب دــناوتب متسیس ریدم مزل عقاوم رد ات دریگ تروص یصاخ یاهرازفاددرگ متسیس زا ییاهشخب ای شخب نداتفا راک زا عنام دوخ عقوم.کسید‌یم رپ اه‌هدــنزادرپ ،دنوش‌ریگرد اهشزادرپ‌یم نیگنس یاه‌متسیس ،دنوش‌اهیم‌اهــنآ هک تسا متسیس ریدم هفیظو نیا و دنوشدراد هاگن راک لاح رد ار.فیاظو یخرب یزاس راکدوختسا یراوشد و مـهـم رایسب هفیظو رــما نیا.تسا نکمم یزاس راکدوختپیرکسا نتشون لــماش‌مرن میظنت و صاخ یاه‌روــما زا یــخرب دنناوتب ات دشاب یصاخ یدربراک یاهرازفادنربب رتلاب ار متسیس یرادیاپ و نانیمطا تیلباق قیرط نـیا زا و هـتـفرگ هدــهع رــب ار هرمزور.یزاس راکدوخیم‌لیاف لیلحت و هیزجت و متسـیس زا یرـــیگ نابیتشپ دننام یروما دناوت‌و دریگب هدهع رب ار دادخر تبث یاهیم نینچمه‌دیامن ییوج هفرــص مــتسیس ریدم تقو رد یدایز دح ات دناوت.تپیرکسا نتشون و هیهت اب‌یاهدینک یراددوخ زور یط رد روتسد یدایز دادعت پیات زا تسناوت دیهاوخ یتیریدم.متسیس یدنبرکیپنمیاد یمامت ابیرقت ‌سیورس دننام اه‌تسپ ،بو ،پاچ ،لــیاف یاه‌،کینورتکلاو...دنراد یدنبرکیپ و میظنت هب زاین ندش یتایلمع زا لبق.مرــن نــیا زا یرایسب‌قوقح میـظـنت هــب زاـیــن اهرازفادنتسه اراد ار دوخ صاخ ناربراک فیرعت و یسرتسد.لیاف‌نـمـیاد تامیظنت ماجنا یارب هک یدنبرکیپ یاه‌اهیم هدافتسا‌دنشاب طخ دص دنچ ات دنچ لماش تسا نکمم دنوش.کسید‌متسیس لیاف و تخس یاه‌اهکسید‌متسیس لیاف و تخـس یاه‌و مهم رایسب شقن یاراد اههیاپ‌متسیس درکلمع رد یا‌دنتسه لماع.یم اهــنآ درکــلمع رد صــقن و یتساک هنوگ ره‌تفا ثـعاب دــناوتددرگ متسیس یلک فقوت اـی درــکلمع.هیمهـــس فیرعت و کسید یاضف یمئاد یسررب ریظن یتامادقا‌یاهاضیم نارــبراک تهج‌صاخ ناربراک طسوت دوجوم یاضف لک فرصم زا یریگولج ثـعاب دناوتددرگ.نابیتشپ‌هخسن ندنادرگزاب و یریگ‌نابیتشپ یاهیمن یزیچ چـیه‌ماگنه بوخ نابیتشپ کی دننام دناوتهداد نتفر تسد زا‌دشاب شخب تاجن اه.یم بــسانم یرــیگ نابیتشپ کی‌هفرـص ثــعاب دــناوــت‌ییوج‌یاههداد نتفر تسد زا و لاکشا عقاوم رد ینویلیم‌دوش اه.یگداس هـب نآ ندرـــک راکدوخ ناکما هک هفیظو نیاناکما‌تیولوا زا یکی دیاب ،تسا ریذپ‌دشاب متسیس ریدم ره هیلوا یاه.سیورس‌پاچ یاهمتسیس ریدــم تسد ،دشاب هتشاد رارق هکبش یور رب هک یپاچ تامدخ عون ره هرادایم ار‌دسوب!سیورس یدنبرکیپ و میظنت زا‌هدنهد‌رنوت ضــیوـــعت ،اـهرـــگپاچ ندرک هفاضا ات هتفرگ پاچ یاهپاچ هب طوبرم روما ریاسو.دننک هرادا زین ار اهرگپاچ ذغاک دیاب یتح متسیس ناریدم تاقوا یخرب.هکبش تیریدمهکبش کـی ،دنتسه طابترا رد مهاب و هدوب لصتم مه هب هک دیراد رتویپماک دنچ هک یماگنهدیراد.

 

 

+ نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1386ساعت 22:33 توسط ب.اکستریمنتالیست |

موی اگر از سر طاس کچل آید بیرون

آن هم از دولت سعی و عمل آید بیرون

سر زلف تو بود کشمکش بین دول

تا چه از مجمع بین الملل آید بیرون

واعظی گفت به هر گوشه ای از باغ جنان

چشمه ای هست که شیر و عسل آید بیرون

گرچه صنعت ز فرنگی ست ولی شیر و عسل

بهر یکمشت کر و کور وشل آید بیرون

گر ز آمریک و اروپ از اثر سعی و عمل

آن همه مخترع بی بدل آید بیرون

جای دانشور و صنعتگر از این ملک خراب

لاتی و لوطی و باباشمل آید بیرون

عوض کشتی و طیاره و تحت البحری

حجله و مشعل و نخل و کتل آید بیرون

چاله میدان شود آباد که در روی زمین

هرچه لات است از این یک محل آید بیرون

هست سعی عملی ها که قبل منقل و فور

همه جیبی شود و از بغل آید بیرون

خون ملت چو کثیف است سزد " روحانی"

که به روی کپلش بس دمل آید بیرون

+ نوشته شده در هفدهم مرداد 1386ساعت 13:14 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

 

 

 

 

 

من کاری جرم. داییم ریخته جری داره اونجا کار مو غو نو.

 من هم اونجا از صبح می ره کار مو غو نو.

 ماهی هفتادی پنش تومنم حگوگ می جیرم.

 پری روز تو پارچ سایی با یه دختره آشنا شدم اسمش پریود بود...

 

 

+ نوشته شده در هفتم مرداد 1386ساعت 20:48 توسط ب.اکستریمنتالیست |

+ نوشته شده در ششم مرداد 1386ساعت 21:30 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

 

 

 

چشمهایتان را کاملا ببندید.

فرض کنید

می خواهید از دوست نزدیکتان مبلغی را قرض کنید.

 

چشمهایتان را کاملا باز کنید!

حالا نگاهتان را روی تصویر متحرک زنان خیابانی پاز کنید!

 

شما کارخانه تولید موفقیت هستید.

بی مدیر.بی کارگر.و بی سرخر

 

حالا لبا مث من غنچه ،غنچه هر چی من گفتم بگو:

 

حُالا پُاهُا را بُه انُدازهُ عُرض شُانُه هُای جُر خُوردُه تُریُن مُرد

کُه هُنُوز مُی سُوزُد اُز زُخُم کُهُنه ای کُه پُدرُش دُر کُودُکُی بُه اُو هُدُیه دُادُه اُسُت

باز کنید

یُک...

دُو...

یُک...

دُو...

یُک...

دُو...

هووووووف...

 

نگاه به جلو

اعتبارشما افتخار شماست

و کیفیت رمز فروش کشک سمیه!

 

شُما مُالُک تمُام خُانُه هُای خُالی جُهان هُسُتید

جُاهُایُ ُلُوکُسُُ ُ ُ ُ ُ

 

که هر کسی آن جا ها را می بیند

غش می کند...

 

نفر بعد!

+ نوشته شده در سوم مرداد 1386ساعت 12:0 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

من : میت سرپایی در یک صف اجباری

پا تا به سرم گیج از گـُه گیجه ی ادواری

 

سر تا سر ایامم حیرانی و بی وقتی

سرتا ته دورانم بی هوشی و بیماری

 

گندیده ز جان و دل گندیده تر از دل، جان

روح و تن مدفوعی رنگ و رخ ادراری

 

قصرست مرا در خور، کین عمر به ته بردن

نه کنج گم زندان نه گوشه ی انباری!

 

مورم وسط مرغان میش همه گرگانم

سرگشته چو یک نقطه در بازی آتاری

 

یا از رکبی عشقی سر خورده و غمگینم

یا از همه یارانم در بایکوت بیزاری

 

یا اینکه تماما در بی حوصله گی بودن

یا مصرع بالایی هرروزه و تکراری...

 

این نه غزلی از من،نه شعر- بیوگرافیست

نه کاغذ دستشویی نه برگه ی خودیاری

 

این چند خط تخمی هجومن بی پیر است

تو: حضرت خواننده...از خویش خبر داری؟

 

همین الان/تیر/هشتادوشش

 

+ نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1386ساعت 21:49 توسط ب.اکستریمنتالیست |

Stoning Women to Death in Iran and Afghanistan

The stoning of women is one of the more savage, and revealing aspects of the mullahs' rule in Iran and of fundamentalist application of the law in Afghanistan. Since the inception of the mullahs' rule in Iran hundreds of women of various ages have been and continue to be stoned to death throughout the country. 

Videos of the stoning of four people in Iran These make very gruesome viewing.
Windows media version

A recent example of condemning to stoning a child for being violated by her older brother:

THE ISLAMIC REPUBLIC CONDEMNS A 13 YEAR OLD GIRL TO STONING
By Safa Haeri Iran Press Service Posted Saturday, October 16, 2004 According to Iranian and foreign press, Zhila Izadi, a 13 year old girl from the north-western city of Marivan had been condemned to death by stoning after being found that she had been pregnant from her 15 years-old brother. The independent Iranian online newspaper "Peyke Iran" (www.peykeiran.com) that had first revealed the news last week reported on Saturday 16 October 2004 that the girl has given birth two weeks ago in prison, but the young girl had been separated from her new born baby after the birth. The father, a devout Muslim, informed the authorities about the "disgrace" the young girl had caused the family. While Zhila as been sentenced to stoning, her brother, jailed in Tehran, is to receive only 150 lashes, in accordance with Islamic laws.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و ششم تیر 1386ساعت 12:52 توسط ب.اکستریمنتالیست |

+ نوشته شده در بیستم تیر 1386ساعت 10:43 توسط ب.اکستریمنتالیست |

حجت‌الاسلام مرتضي آقاتهراني،در سخنراني خود در شهر زرند كرمان كه با حضور امام جمعه و فرماندار برگزار شد فرمودند:

من يك خبري را از يك آقايي كه در اين مملكت خيلي ادعا مي‌كند از اخبار برايتان نقل كنم. ببينيد چقدر زشت است، او مي‌گويد"اگر بسيج و سپاه به صورت تشكيلا‌تي در جريان انتخابات دخالت نكنند، اصلا‌ح طلبان پيروز همه انتخابات خواهند شد"، ببخشيد بفرماييد سپاهيان را بگذارند كنار تا اصلا‌ح طلب‌هايي كه وابسته به آمريكا هستند پيروز بشوند.

چي شده كه ما اينطوري شديم. شكم‌هامون از حرام خوري پرشده ... وقتي آدم اين جوري مي‌شه بعد مي‌گه بهترين راهش اين است كه اينها بروند كنار تا ما هم بخوريم. خدا را شكر كه مردم شناخته‌اند شما را و به شما راي ندادند و ديگر هم راي نمي‌دهند. هيچ وقت به اينها راي ندهيد، به اينها اصلا‌ً راي ندهید.

شهيد بهشتي مي‌گفت ما شيفتگان خدمتيم نه تشنگان قدرت. چند روز پيش يك آقايي از همين‌ها مصاحبه كرده و گفته ما فقط قدرت مي‌خواهيم و ديگر هيچ نمي‌خواهيم. اينها اسمشان هم مسلمان است. اين نكبت‌ها را مثل دستمال كاغذي كه باهاش پشت بچه‌ها را تميز مي‌كنند و مي‌اندازند اون ور، بياندازيد اون ور. خودتان هم آن‌ور نرويد.

چشم ارزشمند خداي تعالي،امام عصر(عج) است. يك مطلبي را در اين شب جمعه برايتان بگويم، فيض ببريم. هفته گذشته آقاي رئيس جمهور يك كاري را گفته بودند اين كار را آقاتهراني بايد انجام بدهد. من رئيس جمهور را ديدم و گفتم اشتباه مي‌كنيد. بنا بر اين بود كه توي هر كاري آدم صالحي بگذاريد، شما توي اين كار نبايد من را بگذاريد. يك كسي را بگذاريد كه اون كاره باشد، من اينكاره نيستم. به جان شما بهش گفتم كه من نمي‌دونم براي چي اينكارو كردي ولي من اين كاره نيستم. نه مي‌توانم و نه مي‌كنم و نه خواهم کرد. يك لحظه رئيس جمهور به من نگاه كرد، به جان شما انگار اشك چشمهايش را گرفته بود و گفت: مي‌دوني چرا گفتم شما اينكار را انجام بدهيد... گفت: خواستم يك لحظه نگاه امام عصر را ببينم. هيچي ديگه نمي‌خواهم. مي‌خواهم بدونم كه اين كار انجام مي‌شه و اون (امام زمان(عج)) خوشحال بشه. همین!

آنهايي كه ميليوني پول خرج كردند، توي كشور كه بشوند رئيس جمهور كجايند. با افتضاح رفتند كنار، اين (احمدي نژاد) چقدر پول خرج كرد. خدا وكيلي چقدر پول خرج كرد؟ يك ذره خدا را باور كنيم.

+ نوشته شده در نوزدهم تیر 1386ساعت 12:35 توسط ب.اکستریمنتالیست |


زکیسه/ دیشب از سر ناخوشی زیرسیگاری خورد به قرنیز مرمرو خورد شد/ به خود خدام از این رقم عذابا بدی ناخوش می شه/ کاریش نمی شه کرد/ رفتم جلو کاسه دستشویی صابونو ورداشتم/ ویرم گرفته بود یه گاز از کنارش بکنم ببینم چی می شه/ یهو چشم افتاد به ترکیب خودم سگ شدم/ صابونو که ول دادم سرجاش تیغ و میغ و برس و خمیردندون همه ریخت رو زمین/آره خوب قبول دارم/ خل وضعی عالمی داره واسه خودش/ کیه که بفهمه / خروس خون صب که بارو بنه و دیگ و قابلمه جمع می کنین هف هش نفری کج می کنید طرف دربند تا مثلا جمعه تون با روزای دیگه ی هفته یه فرقی داشته باشه/ جل و جا پهن می کنین/ یکی تو ساکش یه شیشه الکل گندم/ با یه پلاستیک پر مغز پسته و کشمش و بریده خیار شور/ اون یکی یه قوطی فیلم پراز علف به قول خودش مردافکن/ با گوشت کبابی و جوجه و سالاد فصل و دوغ نعنایی/ از اولش که هرکی شروع می کنه به یه جور رقصیدن تو یکی بدجوری دل قیجوجه گرفتی/ نوار می ذارن / شرو ور می گن/ به هم می پرن که مثلا ماها اومدیم ییلاق خوش باشیم/ بزنیم و برقصیم و بخوریم و بکشیم و بگندیم!/ سر ظهر که می شه رو زیر انداز پره پوس پسته و ته سیگار و خاک و خل/ چارتا آجر می ذارن تنگ هم که اجاق درس کنن واسه کباب/ ناسلامتی آوردنت کوه کمر تا یه خورده دلت واشه/ اما غافل از اینکه وضعت قیلی ویلی تر از این حرفاس/ تقی به توقی بخوره بغضت می گیره/ یکی گوشتا رو گوله گوله می کنه می کشه به سیخ/ اون یکی لیوان و سفره و قاشق و چنگال و سالاد و نون و پهن می کنه رو زیر انداز/ یکی دیگه حالش بدشده رفته نشسته کنار آب داره انگشت می زنه تو حلقش/ دربنده دیگه!/ یه دفه برق می گیرتت/ نمی دونی چطور می شه/ حرصت می زنه بالا/ بدو بدو پابرهنه یه پاره سنگ خرکی ور می داری ول می کنی صاف وسط بند و بساط کباب / بعدشم چارنعل می دویی طرف رودخونه سه چار متر که مونده به آب خودتو ول می دی تو هوا و بعد شالاپ.../ دنیا همینه دیگه / دس و پا می زنی که مثلا من دارم غرق می شم / ارواح باباشون پاچه هاشونو می زنن بالا میان درت میارن بیرون/ فحش می دن/ لب ور می چینن/ غر میزنن یه ریز/ خب کم چیزی نیس/ ناسلامتی ریدی به سور و ساتشون/ زیراندازو همون جوری با همه آت و آشغالای توش بغچه پیچ می کنن می ذارن تو صندوق عقب/ یکی می ره واسه خودشیرینی شروشر سرپا می شاشه تو ذغالای سرخ اجاق/ کوف کوفش که درمیآد انگار مته گذاشتن به ریشه مخچه ت/ نمی دونی چرا بدنت می پره بیخودی/ هیچوقت دس خودت نبوده الانم باز دس خودت نیست/تو ماشین رو می گیری از همشون/ اونام از خداخواسته ساکتن/ سرتو می چسبونی به شیشه و چشاتو فشار می دی روهم/ دهنتو باز می کنی و داد می زنی : شماها که می خواستین پفیوز بازی کنین و مادر قحبگی به خرج بدین چرا بیخودی ییلاق و بهونه کردین؟/ آرومتر و زیر لبی: چرا من؟ ...چرا کوه؟!/ چرا/ چرا/ چرا/هرکی یه جور آویزونه/ میارن میذارنت پشت در و بی خداحافظی می رن که می رن/چقدر این آدما زود به ته خطشون می رسن/ وای که چقدر دور و برت پره از کوتوله/ حموم نرفته با همون لباسا شیرجه می زنی تو تخت و آخ که چقدر خوابت می آد از این همه دنیا!/ چشات گرم می شه که یهو زنگ تلفن که یادت رفته بود درش بیاری از پریز از خودخودت می کشتت بیرون و می کوبدت رو تخت/ آخ که چقدر اینجا کره زمینه/ پتو پیچ می ری سمت میز تلفن نگا میندازی و فحش می دی/ شماره افتاده/وااااای / صفرنهصدودوازده.../ بقیه رو بی خیالش/ کلی از دوروبریات با صفرنهصد و دوازده شروع می شن/ همه عین هم/ دیگه سه چارتارقم جابجا که توفیری نداره/ یه خمیازه که ول می دی تو فضا دوباره یادت می افته که باید خواب می بودی الان/ الان فرداس اما تو دیروز می خواستی بخوابی/ مگه چند ساعت گذشته؟/ به درک/مگه چقدر تو تخت خواب وول خوردی که اندازش از دستت دررفته؟/ اصلا خوابیدی؟/هوس می کنی با دهنی که طعم گه صفرا گرفته سیگار آتیش کنی/ که می کنی/ شنبه/جون عمت امروز مثلا اول هفته س/ روز کاریه/ نه صبح تا دو بعد از ظهر/ پس چرا هنوز اینجایی/ اصلا مگه اینجا کجاست./مگه تو خودت اندازت چقدره؟/خیلی که تلمبه بزنی تو دارالخلای تاریخچه زندگیت مگه چی در میاد از توش؟/مگه غیر از اینه که بزرگترین کشف زندگیت این بوده که گیرایی سیگار شکم ناشتا به مراتب بیشتره/ یا مثلا مگه غیرازاینه که عظیم ترین اختراعت تو این همه سال یه قوطی سرلاک بوده که لبه هاشو با انبرصاف کردی و توش خاک ریختی و خبر لشت لوبیا کاشتی که سبزکنه و دربیآد و شادت کنه/ که اونم درنیومد بی نوا!/ سیگارتو خاموش کن که به ته رسید/ کادود کردنم بلد نیستی آخه/ رفت اون روزگاری که کبکت کل همه خروسای هفت آبادی این ور و اون ور و می خوابوند/ گذشت اون زمانی که سر مولوی زدی زیر دفتر و دستک استادتون همه شو پخش و پلا کردی کف راهرو و اگه بقیه بچه ها دس و بالتو نمی گرفتن چشاشو از کاسه در آورده بودی/ کجاست اون دوره زمونه ای که استاد شده بودی تو سکته دادن ننت/ کاشه مینداختی که خودکشی کنی دل پیچه می گرفتی/ مشت مشت لورازپام به ضرب شیر ولرم قورت می دادی که بمیری فقط و فقط لرز می کردی و دوسه روز می افتادی و گاهی که کار خیلی بالا می گرفت می بردنت شستشوی معده و فردا پس فردا دوباره روز از نو روزی از نو/ همون آش و همون کاسه و همون زندگی/ همین زندگی/ همین جا/ همین اتاق که یه وقتی درودیوارش فکرت و لذت کَُش می کرد/ همین پنجره هایی که با حرارت تمام مقوا مشکی می چسبوندی بهشون که مبادا نور تو بیاد/ نوربه چه دردت می خورد/ نور به چه دردت می خوره؟/ حالا خواه بیاد تو خواه نیاد/ نسقی از این همه علی السویه گی/ همین تلفنی که یه دورانی صدای زنگش رِنگ مینداخت به بند بند تنت و حالا نزن کی بزن/ یادته؟ گوربابای هفتاد هشتاد هزار تومن قبض تلفن/ به قول خودت" صدای همه صداها را عشق است ای من"/ حالا چی/ دوباره یه ریسه فیزوری از روزای خدا ردیف می کنی اسمشو میذاری هفته/ شنبه یه شنبه دوشنبه سه چارشنبه پنج شنبه و آااااخ که دوباره جمعه/ روزگارت همینه و الا کارت باید بار می داد با این حساب/ یه هفته از سرتا تهش زندگی کردن و فقط زندگی کردن خیلی کاره/ یه تراک آنجلا دیمیتریو میذاری محض اطمینان دکمه تکرار و فشار می دی صدارو تا ته وا می کنی و می ری طرف توالت/ هیهات ای توالت/ من چقدر از تو لبریزم/ ای مام مستراح چرا هیچ منتی برتو نیست / چرا کسی از تو یادنمی کند/ وای به روزگاری که آدمها بخواهند امانتهاشان را از خزانه های تو باز پس گیرند/ ماها بیهوده منشاء هرمجدون را در آسمانها جستجو می کنیم/ چند متر زیر زمین قیامتی ست نمناک!/می ری وامیسی جلو آینه و بروبر به خودت نگا می کنی/ هنوز شنبه س؟/ آه ای خواب...ای خواب خوب / کهفیان، سیصد سال و نه سال افزون به خواب اندر شدند و چون برخاستند روز را از نیمه گذشته پنداشته و من...یک روزبیداری برایم سیصد سال و نه سال افزون به درازا می کشد/خواب چون لذته کوتاس/ نکنه مرگم لذت باشه؟/ می خوای یه آب بزنی به صورتت که حالت جا بیاد / می ترسی از اینکه مبادا شیر و وا کنی به جای آب خاک یا مثلا خون بزنه بیرون/ بدجوری تحلیل رفتی تو این همه سال/بازم شنبه س امروز/ واقعا نمی دونی چه کار باید بکنی/ یادت نمیآد چی به چی بود/ یادم نمیاد چی به چی بود/ دوس داشتم قدم انقدر بلندبالا بود که اگه کرمم می گرفت سرمو بکوبم سقف سرمو بکوبم به سقف/ همینه/ خودشه/ غیر از این نمی تونه باشه/من خوب می شم/ شایدم خوب من میشه/ نمی شه با قاطعیت گفت چی میشه اما انگار تو سرم چو افتاده که یه چیزی میشه/ از دیروز به این طرف بدون اینکه خودم بخوام یا یادم باشه تصمیم گرفتم دیگه پامو از خونه بیون نذارم/ گور بابای جاکش هرچی افندیه گنده دماغ از تولید به مصرفه/ گوربابای من/ من میتونم تاابد بیرون نرم/ همون طور که اونا می تونن تا ابد بیرون بمونن/ یا همون طور که اونا می تونن تا ابد تو نیان/نمی رم/ ولش/ همه چی رو ولش/ رو زمین اینجا الان یه صابونه/ یه بسته تیغه/ یه مسواک و یه خمیر دندون و یه لیوان لب پر شده/ صابون و پرت کردم سرجاش یهویی همش ریخت رو زمین اینطوری شد/ خدا رو چه دیدی/ شاید همین باشه/ حالا کو تا آخر این هفته!
آبان 83
+ نوشته شده در هجدهم تیر 1386ساعت 13:12 توسط ب.اکستریمنتالیست |










غذا را هم آقای احمدی نژاد سهمیه بندی کنند که این همه آدم توی خیابان ها وول نزنند...









+ نوشته شده در شانزدهم تیر 1386ساعت 10:11 توسط ب.اکستریمنتالیست |

اه...این روزها خانه ی هرکی می روی محسن نامجوست!
+ نوشته شده در هفتم تیر 1386ساعت 2:18 توسط ب.اکستریمنتالیست |

كسى كه دست ندارد ياور دل شكستگان و درماندگان و خسته دلان است

مطلب زير از كتاب خسته دلان در ژاپن (ص 235 و 272) تاليف آقاى عباس مشهدى نقل مى شود:


سراسر اين كتاب داستان جوانى به نام ((رحيم )) است كه از تهران به قصد كار به ژاپن مى رود. مدتى در آن جا بيكار مى ماند و روزگار را به وضع نابسامانى سر مى كند در جست و جوى كار به جاه هاى مختلفى سر مى زند و با افراد مختلفى تماس مى گيرد، ولى نتيجه اى نمى گيرد، تا آن كه كم كم پس اندازش هم رو به اتمام مى گذارد.
ماجرا به يك شب بارانى منتهى مى شود كه او در زير باران با دوچرخه به چند كارخانه سر مى زند و از آنها سراغ كار مى گيرد، ولى نااميد باز مى گرعليهماالسلام زيرا در مسير بازگشت ، باران شديد، در حالى كه راه را گم كرده ، دوچرخه هم پنجر مى شود و وسط مسير در جاى ناشناخته اى از حركت باز مى ماند.
دكه چوبى مخروبه اى توجه او را جلب مى كند، در حالى كه همه لباس ‍ هايش از باران خيس شده به آن جا پناه مى برد. داخل دكه بسيار كثيف و نامناسب و هوا به شدت سرد بوده و باران از سقف و اطراف نفوذ مى كرده . كم كم خود را در آستانه مرگ مى بيند، در حالى كه يكه و تنها است ، بدون آن كه حق دوستانش بدانند او در كجاست .
او كه در كشور خود زندگى نسبتا محترمانه و مناسبى داشته ، با ديدن چنين وضع رقت بارى ، بسيار منقلب مى شود و در حالى كه باران اشك فريادش را همراهى مى كرد، از اعماق قلب شكسته اش ناله مى زدند.
يا آقا حضرت ابوالفضل ، كمكم كن و مرا ازاين سرگردانى نجات بده ، تويى كه كليد گشاينده تمام حاجاتى ، تويى كه مرا هيچ وقت نااميد نكردى ، تو را به جان برادر عزيزت ، نااميد نكن ؛ قول مى دهم هميشه غلامت باشم . تورا به جان مولايت دستم را بگير، اى دست گير بى دست .
رحيم ، سرش را ميان دستانش گرفت و با صداى بلند گريست ، خيلى وقت بوده اين چنين گريه نكرده بود، ولى شرايط آن شب و درماندگى و سرگردانى اش دل او را به درد آورده بود و نمى توانست جلو اشك هايش را بگيرد. در همين لحظات ، اتومبيلى مقابل دكه ترمز كرد و يك نفر ژاپنى از آن بيرون آمد و از رحيم خواست كه سوار ماشين شود. رحيم كه سخنان ژاپنى را نمى فهميد، فقط از برخورد محبت آميز او فهميد كه مى خواهد به او كمك كند از آن جا كه او را نمى شناخت ، متحير بوده كه دنبال او برود يا نه ؟ از سوى ديگر، اضطرار شديدى كه بر او حاكن بود، حكم مى كرد از آن جا بيرون رود. در اين حال ، مرد ژاپنى دست او را گرفت و از دكه به طرف ماشين خود راهنمايى كرد، سپس لباس هاى جديدى به او داد تا لباس هاى كاملا خيس خود را عوض كند.
رحيم پس از عوض كردن لباس ها خواست دوباره به دكه باز گردد، ولى ژاپنى اشاره كرد كه سوار شود او سوار شد. اتومبيل حركت كرد. پس از طى مسافتى ، مقابل منزلى توقف كرد و وارد خانه شدند. در آن جا پس از نماز و پذيرايى از او آن شب را تا صبح خواب راحتى كرد.
مرد ژاپنى ، همان روز صبح ، رحيم را نزد رئيس خود برد و براى كار در هتل با حقوق و مسكن و سه نوبت غذاى مجانى استخدام كرد، كه چنين شرايطى تقريبا براى كارگران در ژاپن محال بود. بعدها دوستان قبلى او كه در آن شب او را گم كرده بودند، با او ملاقات كردند و از او پرسيدند كه آن شب چه اتفاقى افتاد و آيا چگونه پس از اين همه بيكارى توانست براى خود كارى پيدا كند؟ او در پاسخ گفت :
درست است ، من زبان ژاپنى بلد نيستم حرف بزنم ، ولى كسى هست كه با هر زبانى حرف بزنى ، حرف تو را مى فهمد و دستت را مى گيرد.
از رحيم پرسيدند: او كيست ؟ رحيم پاسخ داد: اول خدا، بعد آن كسى كه دست ندارد و ياور دل شكستگان و درماندگان و خسته دلان است !
آن شب با بركت ، عنايات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام و بركات بسيارى به دنبال آورد، اولا رحيم نزد صاحب كارخانه به قدرى محبوبيت پيدا كرد كه او را به عنوان مدير كل كارخانه ومسوول تام الاختيار آن با حقوق بسيار زياد منصوب كرد و خانه و ماشين وموبايل و تمام وسائل يك زندگى مرفه را هم در اختيار او گذاشت .
از سوى ديگر، با ارتباط صميمى كه بين رحيم و خانواده صاحب كارخانه برقرار شد، او موفق گرديد آنان را به تشيع راهنمايى كند، تا آن جا كه خود صاحب كارخانه و همسر و پسر دخترش همگى شيعه شدند. همچنين مساله ازدواج رحيم با دختر صاحب كارخانه كه شيعه شده بود مطرح شد و طى مراسم مفصلى اين ازدواج انجام شد.
جالب تر اين كه بركت حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العباس عليه السلام نه فقط رحيم ، كه بيش از چهل نفر از ايرانيان را شامل شد، كه به در خواست صاحب كارخانه و انتخاب رحيم ، با محل سكونت و غذا مشغول كار شدند و از بيكارى و دربه درى نجات يافتند. چند نفر از آنان كه با همسرانشان به ژاپن آمده بودند، نيز توانستند محل آرامى براى زندگى پيدا كنند و اين چنين بود پاسخ اشك هاى رحيم كه در آن شب بارانى گفت : ((دستم را بگير اى دست گير بى دست )).

+ نوشته شده در پانزدهم خرداد 1386ساعت 17:41 توسط ب.اکستریمنتالیست |


1دیوار بالا می رود و چاهار تا دیوار بالا می روند اما چاردیواری درست نمی شود.
زمین می چرخد و زمینیان نمی چرخند!

2حالا دیگر هر لی لی لی لی حوضکی برای خودش منظومه ی شمسی ست
دیگر هیچ کس حوصله ی قدیم را ندارد.

4شمع خانه را آسفالت کرده اند و به جاش از آبسردکن شفا می گیرند این مردم.
روز هم پیدا نیست...

5خط اولی این جمله،خط دومی را از بالا صدا زد.خط اول می دانست که دارد می میرد.داد زد...
خط دومی یکدفعه از جاش پرید.بی هوا خوابش برده بود.بالا رانگاه کرد:خط اول درخواب مرده بود.






+ نوشته شده در سیزدهم خرداد 1386ساعت 21:11 توسط ب.اکستریمنتالیست |

عارفی می گشت اندر بادیه

فاسقش بش گفت این کارا چیه؟

 

این بیابان را اگر داخل شدی

همچو مفعولی که خود فاعل شدی

 

گرچه ماران در بیابان سرورند

عقربا و مارمولک ها مهترند

 

کشتی نوحی و حیوان می بری؟

کانگورو را جای کنعان می بری؟

 

آدمیزادی ولی با جنیان

داخلت پیداست لیکن رخ نهان

 

کوچه های تنگ را دالان مشو

جفت خوشحالان و بدحالان مشو

 

ذکر عارف گرچه رمز وحدت است

وحدت بیوقتی عین وحشت است

 

یا مکن با فیل بانان مشورت

یا بنا کن خانه ای فیل توش به رَد

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یازدهم خرداد 1386ساعت 0:49 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

 

بهرام گوربگوری لحظه های نسخی

دفتر خط خطی ترانه های سکشوال

این منم مولف تمام این هرزه گیا

یالا زود باش تا نرفتم خودتو به من بمال

 

خرداد هشتادوشیش!

 

 

+ نوشته شده در پنجم خرداد 1386ساعت 13:49 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

 

گاهی خلاف هروله حاجیان دسشویی کن!

 

اردی بهشت هشتادوشش

+ نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 23:22 توسط ب.اکستریمنتالیست |

دولت

مجلس

قوه قضاییه

نیروی انتظامی

بسیج

اسلام

خدا

انقلاب

ولایت فقیه

شیعه

امام

حضرت

مولا

شهید

جنگ

ایثار

مقاومت

ایمان

کشور

ملت...

حجاب!

 

+ نوشته شده در ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:13 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جرقه چه از فندک باشد و چه از دهن گشاد یک روشنفکر کار خودش را می کند.فقط اینکه جرقه باشد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سوم اردیبهشت 1386ساعت 8:45 توسط ب.اکستریمنتالیست |

                                           

 

 هفت راز ازدواج موفق

          ۱) زوج هاي موفق خواسته ها و انتظارات خود را به صراحت مي گويند. زوج هاي موفق قبل از ازدواج، توقعاتي كه از يكديگر دارند مطرح مي كنند، اگر توافق اساسي با هم ندارند (براي مثال مرد فرزند مي خواهد ولي خانم مخالف است)، مي توانند به شروع و يا خاتمه ازدواج به طور جدي فكر كنند. بعد از ازدواج، زوج هاي موفق به طور منظم در مورد توقعات و انتظاراتشان با هم صحبت مي كنند و اگر اختلافي پيش آمد، آن را به زمان ديگري موكول مي كنند تا همديگر را درك كنند و به توافق برسند. 

۲) زوج هاي موفق فرديت خود را حفظ مي كنند. بعد از ازدواج استقلال زوج ها كم مي شود اگر افراد فرزند داشته باشند روز به روز وابستگي بيشتر مي شود و گاهي افراد احساس خستگي مي كنند. زوج هاي موفق مي دانند حتي اگر به هم علاقه داشته باشند، گاهي احساس خستگي مي كنند. آنان يكديگر را تشويق مي كنند تا هميشه"ما" نباشند و زماني هم براي "خود" داشته باشند و به كارهاي مورد علاقه خود بپردازند.بدين ترتيب زوج فرديت خود را حفظ مي كند و زندگي ، شاداب مي شود.

3) زوج هاي موفق همديگر را مركز توجه قرار مي دهند. آنان همديگر را دست كم نمي گيرند و هميشه به فكر خوشبختي همسر خود و خانواده هستند. معمولاً افراد چند سال پس از ازدواج مانند سال هاي اول به هم توجه نمي كنند. ولي زوج هاي موفق، كارهاي كوچك نظير اولويت قرار دادن نيازها و كارهاي همسر و كارهاي بزرگ نظير احترام و گوش كردن به حرف هاي هم را مدنظر قرار مي دهند. ازدواج درياي تغييرات است. شما اغلب فراموش مي كنيد همسرتان مهم است و به او توجه نمي كنيد. درعوض به كار، سرگرمي و دوستان اهميت مي دهيد ولي زوج هاي موفق همديگر را مركز توجه قرار مي دهند.

4) زوج هاي موفق روش هاي حل اختلاف را مي آموزند. "جان گاتمن" روانشناس كه 20 سال زندگي زوج ها را مطالعه كرده، عامل اصلي موفقيت يا شكست ازدواج را توانايي، يا عدم توانايي حل اختلافات مي داند. حتي اگر همسرتان و شما كاملاً با هم يكي باشيد ، گاهي با نظر هم موافق نيستيد و اين مخالفت باعث ناراحتي مي شود. نبايد به اعتياد، خشونت و ... رو بياوريد. اگر خواسته شما و همسرتان با هم فرق دارد، بايد آن را حل كنيد. زوج هاي موفق با هم صحبت مي كنند، حتي اگر احساس بدي نسبت به هم دارند. آنان در مورد اختلافات و مخالفت ها با هم مذاكره مي كنند تا به نتيجه عادلانه برسند. آنان از يكديگر حمايت مي كنند و غـُر نمي زنند. آنان مي پذيرند در مواردي عشق ، برتر از پيروزي است.

5) زوج هاي موفق با هم رشد مي كنند. مسلماً فردي كه امروز با او ازدواج مي كنيد،10 سال آينده متفاوت خواهد بود. شما هر دو تغيير مي كنيد. به ويژه در شرايط سخت زندگي مانند از دست دادن والدين . زوج هاي موفق مي دانند كه يكي يا هر دو در طول زندگي تغيير مي كنند و قواعد عوض مي شود. پس لازم است تغيير كنيد تا بتوانيد روابط در حال تغيير را عوض كنيد.

6) زوج هاي موفق براي حفظ روابط مي كوشند. زوج هاي موفق به طور منظم وضعيت زندگي خود را بررسي كرده  و با هم صحبت مي كنند تا از شادي و رضايت هر دو از زندگي مشترك مطمئن شوند. اگر يكي ، يا هر دو شما از زندگي مشترك ناراضي هستيد، مشكلتان را حل كنيد.

7) از مراجعه به مشاور خجالت نكشيد. زوج هاي موفق قبل از مراجعه به مشاور، سند طلاق را امضا نمي كنند. آنان مي كوشند كه مشكلات را در اولين فرصت حل كنند.

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

این را تقدیم می کنم به بهترین دوستم  که می خواد عروس بشه

عزیزم پیوندتون مبارک انشا الله  که در کنار همسرت همیشه شاد باشین.

 

+ نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1386ساعت 14:40 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

 

تو آن چنان به من

من آنچنان به تــو

کــه صـبح شد...

 

+ نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1386ساعت 11:8 توسط ب.اکستریمنتالیست |

وقتی پنجره را باز می کنم باد می زند و در اتاق را می بندد.مهم نیست چه فصلی باشد.آفتاب باشد یا نباشد.اصلا مهم نیست که باد می وزد یا نه...

مهم این ست که هروقت من پنجره را باز می کنم در اتاق بسته می شود.باد می زند و در اتاق را می بندد.پنجره ی باز یا بسته، مسئله منم!

در اتاق بسته شده است و اتاق زمانی اتاق می شود که درش بسته باشد.دیوار روبروی در اتاق است که به نظر ،چیز مهم این دیوار پنجره اش است.مهم ترین چیز هر دیواری پنجره یا درش است.

اتاق های پنجره دار از اتاق های پنجره ندار جلوترند و دیوارهایی که پنجره باز دارند از دیوار هایی که پنجره بسته دارند بهتر.

و بهترین حالتش زمانی ست که آدم پنجره را باز کند؛هوا می آید، نور بیشتر می آید، صدا می آید، هر وقت پنجره را باز می کنم،هروقت پنجره باز می شود...نور و هوا و صدا می آیند که مهم نیست!

باز کردن پنجره معنایش این است که اتاق به جز در راه فرار دیگری هم دارد.برای همین است که اینجا هر وقت پنجره باز می شود در بسته می شود.

توی دنیا جاهای کمی هست که وقتی پنجره شان را باز می کنی درشان بسته می شود.مهم نیست.

اتاق مال خانه ی طبقه سیزدهم است.اگر بخواهی از طرف درفرار کنی باید از راهرو بگذری و از در ورودی بگذری و از در آسانسور هم بگذری وچند لحظه توی آسانسور زندانی بشوی و از در اصلی ساختمان هم بگذری تا به کوچه برسی...زندانی شدن حتا برای چند لحظه هم خوب نیست...اگربخواهی از سمت پنجره فرار کنی فقط کافی ست از وسطش بگذری...چند لحظه در هوا پرواز می کنی تا به کوچه برسی...پرواز کردن حتا برای چند لحظه هم خوب است.مهم نیست.

بیرون , یعنی جایی که با پنجره از اتاق جدا می شود، آفتاب است و باران می بارد و هوا گرم است و برف می بارد و باد می آید و باد نمی آید و صدای آدم ها و ماشین هایشان می آید و همه جا ساکت است و من، یعنی کسی که گاهی اوقات توی اتاق اجازه دارم که پنجره را باز کنم ، بیدارم و خوابم و ایستاده ام و نیستم.

وقت هایی بهم اجازه می دهند پنجره را باز کنم که قرص هام را چند روز مرتب خورده باشم.آقای میانسال سفیدی که صورت ندارد گفته که اگر فکر فرار را از سرم بیرون کنم آن ها توی کوچه ولم خواهند کرد تا هرکجا که دلم خواست بروم.مهم نیست.من همیشه فکر فرار را با خودم دارم.مزه اش به این است که توی زندان باشی و راه فرار را همیشه بلد باشی و درها همیشه بسته باشد.وگرنه توی کوچه و خیابان و اتوبان و بیابان و زمین و هوا باشی دیگر جایی وجود ندارد که تو بخواهی بهش فرار کنی.

پنجره برعکس در...زمانی که آدم می خواهد ازش فرار کند باز می شود!در معمولا زمانی که بسته است در به شمار می آید...

هر وقت که بخواهی فرار کنی پنجره باز می شود.هر وقت که بخواهم فرار کنم پنجره را باز می کنم!

سیزده طبقه تا زمین تا راهی نیست.البته با پله و آسانسور غیرممکن است اما از راه هوایی سریع تر از همه کس و همه چیز می شود فرار کرد.اگر قرار باشد فرار کنیم پنجره بهترین در است.مهم نیست.

آقای میانسال سفیدی که صورت ندارد همیشه بهم توصیه می کند خوب باشم.خوب بودن یعنی اینکه قرص هایم را مرتب قورت بدهم و به در و پنجره و رابطه در و پنجره کاری نداشته باشم.همه آقاهای میانسال سفید صورت ندار همین را می گویند: خوب باشید و قرص هایتان را مرتب قورت بدهید و به رابطه بین در و پنجره کاری نداشته باشید...مهم نیست!

۲

وقتی پنجره را باز نمی کنم باد نمی زند و در اتاق را نمی بندد.مهم این ست چه فصلی باشد.آفتاب باشد یا نباشد.اصلا مهم این است که باد می وزد یا نه...

مهم نیست که هروقت من پنجره را باز نمی کنم در اتاق بسته نمی شود.باد نمی زند و در اتاق را نمی بندد.پنجره ی باز یا بسته، مسئله من نیستم!

در اتاق بسته نشده است و اتاق زمانی اتاق می شود که درش بسته نباشد.دیوار روبروی در اتاق است که به نظر ،چیز مهمی در این دیوارنیست.مهم ترین چیز هر دیواری پنجره یا درش است.

اتاق های پنجره ندار از اتاق های پنجره دار جلوترند و دیوارهایی که پنجره باز ندارند از دیوار هایی که پنجره باز دارند بهتر.

و بهترین حالتش زمانی ست که آدم پنجره را باز نکند؛هوا نمی آید، نور بیشتر نمی آید، صدا نمی آید، هر وقت پنجره را باز نمی کنم،هروقت پنجره باز نمی شود...نور و هوا و صدا نمی آیند که مهم نیست!

باز نکردن پنجره معنایش این است که اتاق به جز در راه فرار دیگری ندارد.برای همین است که اینجا هر وقت پنجره باز نمی شود در بسته نمی شود.

توی دنیا جاهای کمی هست که وقتی پنجره شان را باز نمی کنی درشان بسته نمی شود.مهم نیست.

اتاق مال خانه ی طبقه سیزدهم است.اگر بخواهی از طرف درفرار کنی باید از راهرو بگذری و از در ورودی بگذری و از در آسانسور هم بگذری وچند لحظه توی آسانسور زندانی بشوی و از در اصلی ساختمان هم بگذری تا به کوچه برسی...زندانی شدن حتا برای چند لحظه هم خوب است...اگربخواهی از سمت پنجره فرار کنی فقط کافی ست از وسطش بگذری...چند لحظه در هوا پرواز می کنی تا به کوچه برسی...پرواز کردن حتا برای چند لحظه هم خوب نیست.مهم است.

بیرون , یعنی جایی که با پنجره از اتاق جدا می شود، آفتاب است و باران می بارد و هوا گرم است و برف می بارد و باد می آید و باد نمی آید و صدای آدم ها و ماشین هایشان می آید و همه جا ساکت است و من، یعنی کسی که گاهی اوقات توی اتاق اجازه دارم که پنجره را باز نکنم ، بیدارم و خوابم و ایستاده ام و نیستم.

وقت هایی بهم اجازه نمی دهند پنجره را باز کنم که قرص هام را چند روز مرتب نخورده باشم.آقای میانسال سفیدی که صورت ندارد گفته که اگر فکر فرار را از سرم بیرون نکنم آن ها توی کوچه ولم نخواهند کرد تا هرکجا که دلم خواست بروم.مهم نیست.من همیشه فکر فرار را با خودم دارم.مزه اش به این است که توی زندان باشی و راه فرار را بلد نباشی و درها همیشه بسته نباشد.وگرنه توی کوچه و خیابان و اتوبان و بیابان و زمین و هوا باشی دیگر جایی وجود ندارد که تو بخواهی بهش فرار نکنی.

پنجره برعکس در...زمانی که آدم می خواهد ازش فرار کند باز نمی شود!در معمولا زمانی که بسته است در به شمار نمی آید...

هر وقت که نخواهی فرار کنی پنجره باز می شود.هر وقت که بخواهم فرار کنم پنجره را باز می کنم!

سیزده طبقه تا زمین تا راهی نیست.البته با پله و آسانسور غیرممکن نیست اما از راه هوایی سریع تر از همه کس و همه چیز نمی شود فرار کرد.اگر قرار باشد فرار نکنیم پنجره بهترین در است.مهم نیست.

آقای میانسال سفیدی که صورت ندارد همیشه بهم توصیه نمی کند خوب باشم.خوب نبودن یعنی اینکه قرص هایم را مرتب قورت ندهم و به در و پنجره و رابطه در و پنجره کاری داشته باشم.همه آقاهای میانسال سفید صورت ندار همین را نمی گویند: خوب نباشید و قرص هایتان را مرتب قورت ندهید و به رابطه بین در و پنجره کاری داشته باشید.

هر وقت نیستم،هروقت نباشم پنجره را باز می گذارم.

+ نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1386ساعت 16:28 توسط ب.اکستریمنتالیست |

 

 

ممرضا دراز کشید روی تختش توی اتاق خوابی که پر بود از عکس رمبو و ماهسون کیرمیز گول و گوگوش و لنگه جوراب های ممرضا.

با پای چپش داشت با در کمد بازی می کرد.وقتی توی تخت دراز می کشید همه جای اتاق را کنترل می توانست بکند. بادست راستش کشوی میز کناری را باز کرد و نوار کاست قرمز رنگی را که رویش نوشته بود" آزیتا " در آورد وسرپا جا زد توی ضبط صوت تک بانده ای که درش خراب بود.تکمه مثلثی شکل PLAY را که فشار داد ضبط شروع کرد به خواندن:

" از کووچه مون به خونه مون یه راه باریکیه

وقتی می خوام برم خونه ظلمت و تاریکیه

تو اون تاریکی شب وقتی قدم می ذارم

عذاب مردنم رو به یاد خود میارم "

خیره شده بود به عکس رمبو و داشت همراه با آهنگ ناخن هایش را می جوید.در اتاق را از تو قفل کرده بود.

توی خانه بغلی درست هم سطح اتاق ممرضا مژده روی شکم دراز کشیده بود روی فرش و داشت بوردا ورق می زد. عکس زن های نیم لخت و لخت خوش هیکل را که می دید ته دلش یه جوری می شد.مادرش سه روز بود که با خانم گیلانی(همسایه شان) و هیئتشان رفته بود مشهد و پدرش هم تا شب ها توی بایگانیشان می ماند و پرونده ها را رسیدگی می کرد.

مژده بوردا را از دوست همکلاسیش شبنم که پدرش توی کیش مغازه دارد امانت گرفته بود که قرار بود دو روزه بهش برگرداند اما عکس ها و چیزهای تویش را که دید با شبنم قرار گذاشتند که مژده بوردا را بخرد و چهارهزار تومان پول آن را خورد خورد بهش برگرداند.شبنم هم قبول کرده بود.

 

صفحه دویست و سی بوردا که مجله مد و لباس فرانسوی بود عکس دختر جوانی بود که شورت و سینه بند با طرح رنگین کمان تنش بود و لبه یک استخر آبی پر از آب نشسته بود و موهایش خیس بود و داشت می خندید.کنار دست دختره لبه استخر هم یک عروسک بادی بزرگ بود. مژده این عکس را بیشتر از همه دوست داشت.دراز کشیده بود روی فرش کف اتاق و داشت خیره خیره به صفحه ها نگاه می کرد.دل و سینه اش بعد از مدتی درد گرفتند.نشست و روسریش را در آورد.تلفن توی هال زنگ زد. بوردا را بست و زیر ملحفه تا شده توی کمد دیواری چپاند و بدو بدو رفت توی هال.گوشی را برداشت...

 

 

" الو...؟؟؟"

 

همسایه طبقه پایین فامیلیش معراجی بود و زن و بچه نداشت .سی و دو سالش بود . کارش نوشتن متن و فیلمنامه بود برای جبهه و جهاد سازندگی که از تلویزیون پخش می شد.دوتا داداش بودند که آن یکی جانباز بود و روی صندلی چرخ دار این طرف و آن طرف می رفت.یک دست و عصب دوتا پاهای داداش قطع شده بود . حالا نقاشی می کرد.عکس شهدا و امام را با قلم مویی که به زحمت نگه ش می داشت می کشید.

خود معراجی هم جبهه رفته بود.شش سال قبل از طرف جهادسازندگی رفته بودند دهلران و آنجا موجی شده بود و گاهی وقت ها حمله بهش دست می داد و کاغذها را پاره می کرد و لیوان ها را به در و دیوار آشپزخانه می کوبید.موقع هایی که برادرش به آشپز خانه تا آبی چیزی بخورد خرده شیشه ها زیر چرخ های صندلی چرخ دار خرچ خرچ صدا می کردند.

برادران معراجی چهار سال بود که با مادرشان توی آن واحد زندگی می کردند.پدرشان چهارسال و نیم قبل فوت کرده بود و سه سال بود که مادر(خانم گیلانی) هیئت و کاروان برای خانم ها راه انداخته بودند و سالی دو سه بار زن ها را ثبت نام می کرد و به مشهد و جمکران می بُـرد.

علی و مجتبی معراجی.مجتبی شلوار گرمکن آبی پوشیده بود و مثل همیشه روی ویلچر نشسته بود.تا صبح پای تابلو کار کرده بود و بدجوری خوابش می آمد.مادرشان سه روز بود که با کاروان به رفته بودند مشهد و برادرش هم از صبح که رفته بود دکتر نیامده بود. به زحمت با ساعدهاش بطری خالی را از روی میز غذاخوری برداشت و انداخت داخل ویلچر روی پاهایش که مدت ها بود به حالت چهار زانو مانده بودند.ویلچر را چرخاند به طرف در آشپزخانه،داخل آشپزخانه شد.چرخ های ویلچر را به زحمت می چرخاند.از راهروی هال گذاشت و وارد آشپزخانه شد.بعد از چند دقیقه صدایی شبیه به افتادن از آشپزخانه شنیده شد:

" بوم! "

ممرضا یهویی صدای ضبط صوت را کم کرد.ضبط صوت را خاموش کرد.انگار که صدای ناجوری شنیده باشد روی تخت خواب نشست.گوشش را تیز کرد.صداهای خفیفی مثل صدای داد زدن شنیده می شد.یک نفر داشت داد می زد.از جاش بلند شد و سرپا مکث کرد. صدا بازهم شنیده می شد.قفل در اتاق را باز کرد و چند ثانیه خیره شد به عکس بزرگ سیلوستر استالونه که نیمه چوب کبریت بین لب هایش بود و یک کلت صداخفه کن دار را کنار گوشش گرفته بود و عینک دودی به چشمش زده بود.در اتاق را باز کرد و با عجله بیرون رفت...در اتاق که باز مانده بود محکم به هم خورد و قاب عکس بزرگ استالونه به زمین افتاد و شیشه هاش خورد شد.

 

 

" الااااااا هُمَــــــــــــــــ....صل ِعلااااااااااا....محمـَــَــَــَـــد واااااااآآآآلِ ِ ِ محَمـــَــد "

اتوبوس بنز آبی رنگ داشت توی جاده حرکت می کرد.جلوی اتوبوس یک پارچه سفید رنگ بسته شده بود که رویش نوشته بود:

" کــاروان زیارتی مشهد مقدس

خانواده های رزمندگان،جانبازان و آزاده گان

هیئت محبان المهدی(عج) "

از داخل اتوبوس هر از گاهی صدای صلوات دسته جمعی می آمد.خانم گیلانی(معراجی) چادرمشکی خاویار سوریه ای نو را سرش کرده بود و کنار یکی از پنجره های ته اتوبوس نشسته بود.لای پنجره را باز کرده بود.باد جاده به صورتش می خورد و پره های چادرش را تکان می داد.هر از گاهی با صدای بلند داد می زد:

" دم به دم بر همه دم صلوااااااات "

جماعت زنان توی اتوبوس با صدای بلند صلوات می فرستادند.راننده پیرمرد لاغری بود که به جاده زل زده بود . صدای خیلی ضعیف نوحه از بلندگوهای بالاسر مسافران شنیده می شد.اتوبوس از کنار چند تا تابلو گذشت و توی ایستگاه پلیس راه متوقف شد.مامور پلیس و یک مرد دیگر که بیسیم داشت نگاه سرسری به اتوبوس انداختند و مرد بیسیم دار با سر به اتوبوس علامت عبور داد.اتوبوس یواش ادامه داد.بلافاصله یک بی ام وی آبی رنگ با سرعت زیاد از لای ماموران گذشت و با فاصله خیلی کمی بغل به بغل اتوبوس رد شد..مامور پلیس بلافاصله اسلحه ش را بیرون کشید و شروع به تیر اندازی کرد.مرد دیگری که اورکت تنش بود توی بیسیم داد می زد.مامور پلیس چهار تیر شلیک کرد.چند ثانیه گذشت که صدای بوق ممتد اتوبوس از دور بلند شد.صدای خفه ترمز ماشین شنیده شد.صدای جیغ زدن چند زن از فاصله پنجاه شصت متری نزدیک می شد.بوق اتوبوس همچنان ادامه داشت.

شیشه در ورودی آپارتمان معراجی یکدفعه از بیرون با لگد شکسته شد.ممرضا با عجله داخل شد.به آشپزخانه رفت .صدای فریاد از توی آشپزخانه بود.تلفن شروع به زنگ زدن کرد.صدای زنگ تلفن با صدای فریاد با صدای ضجه های ممرضا که از آشپزخانه بلند شده بود شنیده می شد.روی دیوار هال پُـــــر بود از عکس ها و نقاشی های کوچک بزرگ شهدا و قدس و امام خمینی،میز وسط هال پر از کتاب و کتابچه و ورقه کاغذ.

زنگ تلفن ادامه داشت.

مژده گوشی تلفن را بد گذاشته بود.هرکس از بیرون زنگ می زد تلفن مشغول بود.از توالت بیرون آمد و به طرف اتاق رفت.در کمد دیواری را باز کرد و بوردا را با عجله از زیر ملحفه بیرون کشید.صفحه دویست و سی را از مجله جدا کرد. بوردا را توی کیسه پلاستیکی پیچید.قاطی باقی آشغال ها چپاند توی سطل داخل آشپزخانه.برگشت صفحه جدا شده را چهار تا کرد و لای دفتر گذاشت.از داخل آشپزخانه طبقه پایین صدای داد و فریاد می آمد.دوباره صحفه را باز کرد و به ش خیره شد.لبخند زد.اف اف یهویی صدا کرد.صدای زنگ در هم بلند شد.مژده سراسیمه صفحه را چارتا کرد و لای دفتر گذاشت.دفتر را زیر ملحفه توی کمد دیواری قایم کرد.روسری ش را سرش کرد.قیافه اش را مرتب کرد و به طرف در دوید...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در بیستم فروردین 1386ساعت 14:6 توسط ب.اکستریمنتالیست |

صادق هدایت/اثر جواد عیزاده

امروز نوزدهم فروردین پنجاه و ششمین سالگرد مرگ آقای صادق هدایت

است...

برای همه کسانی که درباره این آدم کتاب نوشته اند و زر زده اند

و پولدار شده اند آرزوی سلامت و موفقیت و وراجی روزافزون در پناه

الطاف جامعه پر هرج و مرج اسلامی ایرانی و زبان فارسی را داریم!

همچنین مراسم سالگردی در جوار آرامگاه آن مرحوم واقع در

قبرستان پرلاشز(به فرانسوی یعنی بهشت زهرا) قطعه هنرمندان

منعقد می باشد

حضور شما سروران گرامی موجب شادی روح نداشته آن مرحوم

  و تسلای خاطر بازماندگانی فرصت طلبش خواهد بود

 

+ نوشته شده در نوزدهم فروردین 1386ساعت 10:33 توسط ب.اکستریمنتالیست |